21-11-2017@21:25:16 GMT
  • سوال در مورد هزینه ی عمل چشم؟ | تبادل نظر نی نی سایت
  • چرا چشم پزشکان چشمشمان را لیزیک نمی‌کنند؟ - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • جراحی تغییر دائمی رنگ چشم در تهران
  • تعهدات بیمه تکمیلی برای بازنشستگان تامین اجتماعی چیست؟ - ایسنا
  • ویدئویی از عمل جراحی «قوز قرنیه»؛ بیماری ای که ممکن است فرد را نابینا کند | تی وی پلاس اولین مجله ویدئویی ایران
  • حمایت از کودکان بی سرپرست
  • کودکان بی سرپرست ( کودکان یتیم ) | کودک آنلاین
  • کودکان بد سرپرست و بی سرپرست - بخش دوم
  • آرزوهای کودکان بی سرپرست به زبان خودشان/ سفری به شیرخوارگاه آمنه | تبادل نظر نی نی سایت
  • افزایش کودکان بی سرپرست و بدسرپرست در شیرخوارگاه ها - آسیب های اجتماعی - سلامت اجتماعی - سلامت نیوز
  • معرفی کودکان بی سرپرست زلزله زده به بهزیستی - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • شرایط حضانت کودکان بی سرپرست چیست؟ | چطور
  • دانلود پی دی اف کلاغ سپید pdf | جدید دانلود
  • دانلود رایگان گام به گام کلاس نهم مطابق جدیدترین تغییرات - کانلاین| بخش آموزش
  • گام به گام نهم pdf لادین ladin ir دانلود رایگان کتاب
  • دانلود رایگان نمونه سوالات ریاضی نهم نوبت دوم با جواب PDF
  • جواب مرحله 337 جدولانه 2 | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب مرحله 337 جدولانه 2 - جواب پاسخ حل رمز بازی
  • جواب مرحله 337 جدولانه 1 | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب مرحله 337 جدولانه کلاسیک - جواب و حل کامل بازی
  • جواب مرحله 337 جدولانه کلاسیک | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب مرحله 337 جدولانه 2 - جواب و حل کامل بازی
  • جواب بازی جدولانه ( جدول شرح در متن ) | پاسخ و حل تمام مراحل بازی جدولانه
  • جواب مرحله 334 جدولانه کلاسیک - جواب و حل کامل بازی
  • انشا در مورد سیزده ابان روز دانش آموز - نی نای
  • آرشیو کامل انشا در مورد همه ی موضوعات | جدید دانلود
  • انشا ادبی و زیبا در مورد پاییز فصل هزار رنگ با مقدمه و نتیجه گیری - نی نای
  • عکس: انشای جالب یک دانش آموز! - سرگرمی و خنده
  • انشا در مورد زلزله! | انشای قدیمی درباره زلزله! | آفتاب
  • Ken Robinson می گويد مدارس باعث مرگ خلاقيت می شوند. | TED Talk
  • آیا شنیده‌اید معلمی به صورت شاگردش لگد بزند؟! - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • دانلود آهنگ جدید یاس به نام بد شدم
  • کتک خوردن الهام چرخنده به جرم گفتن تبریک عید به رهبر انقلاب
  • دانلود کتاب قوای جنسی پانصد گراز را دارم
  • جواب مرحله 337 جدولانه 2 | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب مرحله 337 جدولانه 2 - جواب پاسخ حل رمز بازی
  • جواب مرحله 337 جدولانه کلاسیک | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب مرحله 337 جدولانه کلاسیک - جواب و حل کامل بازی
  • جواب مرحله 337 جدولانه 1 | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب مرحله 337 جدولانه 2 - جواب و حل کامل بازی
  • جواب مرحله 334 جدولانه 2 - جواب و حل کامل بازی
  • دیوید بلین:چطور نفسم را برای 17 دقیقه نگه داشتم | TED Talk
  • مادر و جنین در هفته بیست و هفتم بارداری (بخش اول) - مامانم
  • آزار جنسی دخترک 6ساله توسط راننده آژانس - ایسنا
  • ۸ راه علمی برای جذاب‌تر شدن | چطور
  • 5 ماجرای باور نکردنی از غسالخانه بهشت زهرا(س) - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • دانلود آهنگ جدید علیرضا طلیسچی به نام موهات
  • دانلود آهنگ جدید شهاب کیهان حواست نیست با لینک مستقیم و پخش آنلاین
  • دانلود آهنگ اشوان بنام منو دریاب - دانلود آهنگ جدید
  • دانلود آهنگ ستار برای با تو بودن
  • دانلود آهنگ جدید اشوان منو دریاب - تک موزیک | پارس مطلب
  • کیک تولدت مبارک زیبا ( عکس 100 مدل جدید و شیک کیک تولد ) - شهر مطلب
  • عکس کیک تولد دخترانه و پسرانه (شکلاتی،خامه ای،ژله ای)
  • كيك هاي بسيار جالب و ديدني (96 عكس) - تاپ ناپ
  • راهنمای خرید بهترین کادوی تولد برای دختر خانم ها
  • چرا کلاه سبزهای ارتش در سوریه شهید دادند؟
  • اهداف احتمالی روسیه از اعزام 60 هزار نیروی چچنی به سوریه - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • آمریکا از خاک کویت به سوریه نیرو اعزام می کند - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • روسیه ۶۰ هزار نیروی نظامی مسلمان به سوریه اعزام می‌کند
  • دانلود رپتایلیان و هیبرید ها
  • دانلود هیبرید ها و رپتایلیان
  • پیش از اقدام به خرید مبلمان بخوانید
  • فوم چیست؟ تفاوت فوم سرد و گرم در چیست ؟ | بسپار آراد ایرانیان
  • فوم سرد و گرم مبلمان | بسپار آراد ایرانیان
  • فوم سرد کف وانت | بسپار آراد ایرانیان
  • چگونه صندلی اداری انتخاب کنیم?
  • استقبال از ایده جدید یک تاکسی تلفنی در مشهد
  • درباره تاکسی بیسیم تاکسی بیسیم تهران
  • گلایه رانندگان تاکسی بی‌سیم یزد چیست؟ - ایسنا
  • نوسازی 300 دستگاه تاکسی تا پایان شهریورماه در قزوین - ایسنا
  • آشنایی با 15 شماره تلفن راهگشا - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • مرغ مینای گوشواره ای معروف به پرنده سخنگو- سایت مجله دنیــــــــای حیوانات
  • تغذیه و نگهداری از جوجه مرغ مینا - مجله حیوانات پرشین پت شاپ
  • نکاتی در مورد آموزش و نگهداری مرغ مینا | چاره چی
  • زبان‌بسته‌ها از نمای نزدیک! - ایسنا
  • خانمهایی که با یک لوله باز باردار شدن لطفاً راهنمایی کنند. | تبادل نظر نی نی سایت
  • ۳ روش برای درمان به‌موقع چسبندگی لوله های رحمی (فالوپ)
  • کسی هست که دوتا لوله رحمش بسته باشه | تبادل نظر نی نی سایت
  • توانایی طب سنتی در درمان ناباروری زیاد است - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • دوستان کیا با یه لوله باردارشدن؟؟؟؟؟؟ | تبادل نظر نی نی سایت
  • بسته بوده لوله رحم | تبادل نظر نی نی سایت
  • جواب مرحله 31 جدولانه کلاسیک | جواب و حل کامل بازی ها
  • حل جدول مدرن - جداول داوینچی | پاسخ و جواب جدول داوینچی
  • جواب کامل همه مراحل بازی جدول مدرن | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب کامل همه مراحل بازی جدول مدرن – حافظ - جواب پاسخ حل رمز بازی
  • جواب مرحله 31 جدولانه 1 | جواب و حل کامل بازی ها
  • جواب کامل همه مراحل بازی جدول مدرن – رودکی (ادبیات ) - جواب پاسخ حل رمز بازی
  • جواب مرحله 31 جدولانه کلاسیک - جواب و حل کامل بازی
  • حل مراحل بازی جدول مدرن - سرگرمی - صفحه اصلی
  • دریافت حکم کارگزینی آموزش و پرورش کارمندان رسمی 95 | حکم فرهنگیان
  • تشریح جزئیات اجرای طرح سراسری حساب یکپارچه مدارس | خبرگزاری ایلنا
  • جعبه - کلیپ جدید پرویز و پونه
  • جعبه - سوری لند - تمام قسمت های پرویز و پونه (آدم از خنده میمیره حتما ببینید)
  • پرویز و پونه مرتیکه یبس | سوریلند ، سوری لند ، سروش رضایی ، کله شیری، انیمیشن
  • طرح درس روزانه درس ۵: رهایی از قفس - گیومه
  • 8 راه برای رهایی از افکار منفی و رسیدن به آرامش - سلامت روان - اعصاب و روان - سلامت نیوز
  • تحليل نشانه شناختی شش روایت از حکایت طوطی و بازرگان
  • فارسی چهارم دبستان - Android Apps on Google Play
  • پرندگانی که محکوم به حبس ابد می شوند/ مجازات کسی که حیوانات را آزار دهد، چیست؟
  • بهداشتی ها|بهداشت مدارس|مربیان بهداشت
  • بهداشت فردی aftabir com نقاشی در مورد بهداشت مجله فارسی
  • دانشگاه علوم پزشکی تهران |اخبار > برگزاری مسابقه نقاشی در مدرسه شهید حیدری شهرستان اسلامشهر
  • داستان کودکانه در مورد بهداشت و رعایت بهداشت فردی
  • نکاتی در مورد نقاشی کودکان که والدین باید بدانند
  • نقاشی در مورد بهداشت فردی | عکس تلگرام
  • دانشگاه علوم پزشکی تهران |اخبار > برگزاری مسابقه نقاشی در مدرسه شهید حیدری شهرستان اسلامشهر
  • پاسخ دن دنت به ريك وارن(کشیش و نویسنده کتابهای مذهبی‌) | TED Talk
  • گزارش پیشرفت تحصیلی تربیتی و کارنامه نوبت دوم94 | ابتدایی ها
  • ارزشیابی مستمر (ویژه پایه چهارم دبستان) | انتشارات سرمشق
  • آیا شنیده‌اید معلمی به صورت شاگردش لگد بزند؟! - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • دبستان دخترانه آیین مهر - گزارش ماهانه- مهر و آبان به تفکیک هر پایه
  • هارلی کوئین در عکس‌های پشت‌صحنه‌ی جوخه انتحار | بلاگ نماوا
  • عکس های جوکر و هارلی کویین 2016 فوق العاده زیبا
  • دیالوگ های ماندگار هارلی کویین و جوکر در فیلم جوخه انتحاری
  • هارلی کوئین در مثلث عشقی فیلم Suicide Squad قرار دارد - زومجی
  • هارلی کویین - دیکشنری آنلاین آبادیس
  • هارلی کوئین بر روی پرده‌ی سینما ؛ اینبار بدون جوکر | گجت نیوز
  • معنی سکینه - دیکشنری آنلاین آبادیس
  • معنی سکینه به انگلیسی - دیکشنری آنلاین آبادیس
  • متن آهنگ سکینه گروه رستاک + پخش آنلاین | ترانه یاب
  • معنی تابوت سکینه - دیکشنری آنلاین آبادیس
  • کوچک شدن تخمدان | تبادل نظر نی نی سایت
  • آیا تنبلی تخمدان در دختران جوان نیز دیده می شود؟
  • درباره تنبلی تخمدان بیشتر بدانید خیلی مفیده.ممنون - زیباکده
  • زنان باید در مورد تخمدان خود بدانند - مشاوره پزشکی زنان
  • تفاوت میان تنبلی تخمدان و تخمدان پلی‌کیستیک در چیست؟
  • آیا کیست تخمدان مانع بارداری می شود؟ - سلامت بانوان اوما
  • پاورپوینت درس 9 مطالعات نهم ( ایرانی متحد و یکپارچه ) - مکس فایل
  • دانلود پاورپوینت درس 9 مطالعات نهم ( ایرانی متحد و یکپارچه ) رایگان - پرشین فایلز
  • پاورپوینت درس نهم مطالعات نهم (ایرانی یکپارچه و متحد) - دانلود مقاله
  • دانلود آهنگ معین به نام دیگر چه خواهی - تهران موزیک
  • دانلود آهنگ معین به نام یاد تو - تهران موزیک
  • sms :من در غم تو ؛ تو در وفای دگری
  • دانلود آهنگ جدید معین به نام بی تو نمیتونم
  • روزگار شاهزاده - دیکشنری آنلاین آبادیس
  • روزگار شاهزاده | تبادل نظر نی نی سایت
  • این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:

    رمان جبر روزگار - قسمت آخر - محتا

    برای مشاهده مطلب فوق، از لینک مقابل استفاده نمایید: رمان جبر روزگار - قسمت آخر - محتا
    عنوان فوق به صورت خودکار و توسط نرم‌افزار جستجوگر تولید شده‌است، لطفاً در صورتی‌که درخواست حذف این عنوان را دارید، کد ٢٠٢۵١٩٨۴۴ را به همراه موضوع به ایمیل info@porsyar.com ارسال نمایید. متن و محتوای مربوط به عنوان فوق در وبسایت www.mahtaa.com منتشر شده است و ‌«مجله ایرانی» در قبال آن هیچ مسئولیتی ندارد. بیشتر بدانید
    با عنایت به اینکه سایت «مجله فارسی» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است. (قانون تجارت الکترونیک)
    21-11-2017@21:25:16 GMT
    - قسمت آخر - محتا

    ۲۷ مرداد ۱۳۹۶

    فهرست آخرین مطالب رمان جبر روزگار – قسمت آخر ارسال شده توسط تاریخ: ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ در: , 204 مشاهده نویسنده: کیان.ن

    بعد از آن اتفاقات تحقیر ها ، توهیین ها و تحمت ها شروع شد. رها خسته و بی حال فقط میشنید و حرفی نمیزد. میسوخت و فریاد نمیکشید. مینشست و اطرفیانش را نگاه میکرد که چطور وجودش را لبریز از غم میکنند اما شکایتی نداشت . مادرش هم تا همین عروسی دختر خاله اش با او قهر بود. اما کم کم نرم شد. بعد از این اتفاقات دیگر پیش روانپژشکش نرفت. در خانه مثل یک زندانی بود و شب و روز در تنهایی و سکوت مینشست و فکر میکرد . حرفهای چشم پژشکش، پوشیدن لباسهای پدرش و در نهایت عروسی دختر خاله اش را از نظر گذراند تا این که به امروز رسید .

    به خودش آمد سیگاری که در دستش بود را روی زمین انداخت. با خودش گفت این دیگر چه کار بیهوده ای است . نباید میکشید مگر دود کرن میتواند آدم را آرام کند؟ اگر بتواند فقط یک توهم زود گذر است . سینه اش میسوخت و دهانش مزه ی تلخی گرفته بود. یاد مادرش افتاد که اگر میفهمید او سیگار کشیده است حسابی غصه میخورد و دلش میشکست . رها طاقت غم خانواده اش را نداشت. دیگر نمیخواست که مادرش بخاطر او اشک بریزد. بلند شد و سیگارش را درون سطل اشغال انداخت. لباسش بو گرفته بود. باید کمی صبر میکرد تا این بو کمتر شود. همانجا به خودش قول داد که هیچ وقت لب به سیگار نزند. دود کردن و به هوا فرستادن توتون یک سیگار نمیتوانست مرحم درد ها باشد. نمیتوانست اعصاب متشنجش را آرام کند. فقط مشکلات بیشتری را برایش به وجود می آورد. دعوا ها و حرفهای بیشتر و بی اعصابی و بی قراری بیشتری را با خود به همراه داشت . برای همین تصمیمش قطعی شد. همین یک بار را هم اشتباه کرده بود.

    اشک هایی که در این مدت ناخواسته صورتش را پر کرده بود پاک کرد. نفرتی که در قلبش نسبت به بعضی افراد حس میکرد همانجا روی صندلی جا گذاشت و تصمیم گرفت دیگر حالات و احساساتش را بروز ندهد. همه را در خودش حبس کند و نگذارد که باعث رسوایش شوند. فهمیده بود که مادرش تحمل چنین مشکل بزرگی را ندارد. او میخواست مثل همیشه از رها حمایت کند و برای رفع مشکلش تلاش کند. اما این بار همه چیز متفاوت بود. با وجود حرفهایی سنگینی که از او شنیده بود میدانست که مادرش چقدر دوستش دارد. چقدر به او اهمیّت میدهد و چقدر از اعماق وجودش برای او غصه میخورد. آن رفتار ها و آن حرف ها را گفته بود چون طاقت بی ابرویی رها را نداشت.
    طاقت نداشت ببیند دخترش روز به روز بیشتر مرد میشود و بیشتر خودش را نشان میدهد. او میخواست رها مثل یک انسان عادی با خوشی و راحتی زندگی کند. برای همین هر وقت که فکر میکرد شاید چنین چیزی اتفاق نیفتد دیوانه میشد و هر چه به ذهنش می آمد را به زبان می آورد. از نفرین گرفته تا فحش و… اما شاید هیچ کدام از ته دلش نبود. هر چه باشد او یک مادر بود و سعی داشت تا با آن رفتارها رها را به خود بیاورد. آنها فکر میکردند که این طرز تفکر دست خود رهاست و اگر بخواهد میتواند تغییرش دهد. اما کاش میفهمیدند که تمام این ها نه تلقین است، نه ارادی که با خواست خود رها به راحتی تغییر کند. برای همین رها تصمیم گرفته بود، وجود واقعی خودش را که کم کم داشت جوانه میزد در همان جا پژمرده کند و نگذارد این جوانه بیش از این پا از خاک افکار و احساسات درونی خودش فراتر بگذارد. که خانواده اش را با بیشتر نشان دادن خود واقعیش ویران کند.

    رها همه چیز را آنجا و بر روی ان نیمکت جا گذاشت و به سمت در خروجی پارک به راه افتاد . تصمیم گرفت تا خانه قدم بزند. دیگر به بهار فکر نمیکرد و دیگر هیچ حسی به او و مسعود و یا منصور نداشت. از پارک بیرون آمد و به خودش قول داد که دیگر حتی از نزدیکی آن پارک هم عبور نکند.

    به خانه رسید و بعد از صرف ناهار رفت تا کمی بخوابد. رفتارش با مادر و پدرش بهتر شده بود و کم کم داشت همه چیز مثل قبل میشد و از حرف هایی که پشت سرشان میزدند کاسته میشد. آن روز هم مثل تمام روزهای دلگیر زندگیش، سپری شد. فردا های دیگر هم آمدند و رفتند با همان احساس ها و با همان اجبار های بی رحمانه. اما با این تفاوت که رها دیگر مشکلی به وجود نمی آورد. بعضی وقت ها شب ها در خلوت اتاقش تا نزدیکی صبح اشک میریخت . بعضاً وقتی کسی خانه نبود، به در و دیوار مشت میزد و عصبانیتش را روی آن ها خالی میکرد.

    مادرش اجازه داده بود تا دوباره به کلاس های بسکتبالش باز گردد. ولی او دیگر حوصله اش را نداشت. به شدّت افسرده بود اما افسردگیش را هم بروز نمیداد و الکی میگفت و میخندید، تا مادرش خوشحال باشد. فکر کند حال رها بهتر شده و آرام است. اما این طور نبود. حال رها از همیشه خراب تر بود. چون دیگر حق بروز دادن غم و عصبانیتش را هم نداشت. بعضی وقت ها به همراه مادرش به خانه ی مادر بزرگش میرفت و الکی نشان میداد که حالش خوب است. تنها چیزی که او را لو میداد چشمانش بود. کاش کسی پیدا میشد که حرف های رها را از چشماانش میخواند. غم بی نهایت و درونی اش را از نگاهش میفهمید. اما متاسفانه هیچ کس نبود.

    هر از گاهی با الهام، تنها سنگ صبورش و خواهر عزیزش ، درد و دل میکرد. اما خیلی کم . به او هم نشان نمیداد که در درونش چه غوغایی بر پاست.

    درس میخواند و فیلم نگاه میکرد تنها کار های مهم زندگیش همین ها بودند. در کار های خانه بدون اعتراض به مادرش کمک میکرد. در دلش عذاب میکشید اما به روی خودش نمی آورد. او فقط میخواست مادرش خوشحال باشد .

     

    همینطور تکراری ، با دلی پر از غم ، دنیایی پر از نا امیدی و بی حوصگی روزهایش سپری شدند. تا اینکه مهر ماه فرا رسید و او توانست دانشگاهش را ادامه دهد. روز اول کلاس در کنار دختر خوش اخلاق و چادری ای نشست و سر صحبت را باز کرد. بعد از آن ماجرا ها دیگر هیچ حسی در وجود رها نبود. زیبایی هیچ دختری حالش را درگون نمیکرد و یا تماس های فیزیکی با کسی قلبش را به لرزه در نمی آورد. به جز همان دختری که در آرایشگاه دیده بود و همان یک بار. او اصلا رهای قبل نبود. قلبش تهی بود از هر احساسی . برای همین این بار به راحتی با سه دختر ارتباط برقرار کرد. نه نگاهش را گرفت و نه ارتباطش را در داخل چهار چوب نگه داشت و اصلا از حرف ها و ابراز محبتهای دخترانه احساساتی نشد. راحت در کنار دوستانش مینشست و راحت دست آنها را میگرفت. چیزی در وجود رها مرده بود به نام شور و شوق جوانی. خودش را مثل پیرمردی میدید که تمام احساسات و هیجاناتش ته کشیده و منتظر است تا زود تر میهمان ملک الموت شود . اما اگر در وجودش کمی از حالات و احساسات گذشته اش بود حتما باز هم از دوستانش فاصله میگرفت. باز هم نمیگذاشت تا دختری به او نزدیک شود و دست در دستانش بگذارد و یا ابراز علاقه های دوستانه به او بکند.

    رها این بار یک چیز را خوب فهمیده بود. خیلی سخت و تلخ اما تجربه ی بزرگی را کسب کرده بود. آن هم این که فهمیده بود: نباید حرف های محبت آمیز و رفتارهای دوستانه ی دخترها را به حساب دیگری بگذارد. فهمیده بود این ذات دختر هاست که با دوستانشان اینطور رفتار کنند. هر چند درک دلیل این همه نزدیکی رفتارشان برایش مشکل بود. اما سعی میکرد او هم مثل آنها باشد و مثل آنها ابراز محبت کند. رها همیشه، از فکر این که، اگر کسی به او زیادی نزدیک میشود پس او را زیادی دوست دارد، ضربه خورده بود. اما دیگر میفهمید که تمام رفتار های دختر ها عادی است. او نباید جدی بگیرد و بی اهمیت از کنار تمام حرفها و … بگذرد. رها دیگر اصلا به آن محبت ها وابسته نمیشد و اصلا برایش مهم نبودند. شاید علت این رفتار نرم دختر ها با هم فقط به خاطر روحیه ی حساس و ظریفشان بود. رها چیزی از این روحیه نمیفهمید اما خودش را مثل آنها میکرد. به طوری که شاید هرگز کسی متوجه نشود که رها خود واقعیش نیست و نقش فرد دیگری را بازی میکند.

    با دوستی با آن سه دختر از میزان تنهاییش کمتر شده بود. اما پسران کلاسشان روی اعصابش قدم رو میرفتند. نمیدانست چرا؟ اما دوست نداشت آن ها به دوستانش زیاد نزدیک شوند و با دوستانش بگو و بخند کنند. شاید علتش همان رگ غیرتش بود. شاید حسادت و یا شاید حس مالکیت، واقعا نمیدانست علت حساسیتش چیست؟ با دیدن پسر های کلاس و فکر اینکه الان میتوانست جای آنها باشد و از زندگیش لذت ببرد آتش میگرفت و عصبی میشد. این عصبانیت ناخودآگاه در رفتارش تاثیر میگذاشت و باعث بروز کمی از افسردگی های درونش میشد. ولی دوستی با آن سه از این افسردگی هایش کاسته بود. هر چند که وقتی در مورد مسائل دخترانه مثل ازدواج، مو و … صحبت میکردند، حسابی احساس غربت و ناراحتی میکرد. ولی سعی میکرد با آن هم کنار بیاید.

    باز هم روز ها از پی هم گذشتند تا اینکه ماه محرم فرا رسید. علم های سیاه رنگ عذا در تمام شهر به چشم میخورد و ناخودآگاه احساس غم بیشتری به قلب رها چنگ میزد. با خودش فکر میکرد شاید باید به اعتقاداتش رو بیندازد و در این ماه از خدا بخواهد که دردش را دوا کند. اما بعد نا امید میشد معجزه ها را باور نداشت . انها فقط برای پیامبر و امامان بودند. امکان نداشت که در زندگیش یک معجزه رخ دهد. تنها یک راه خلاصی وجود داشت ان هم دعا برای کوتاه شدن عمرش بود.

    شب ها که صدای طبل ها و نوحه خوان را از دور دست ها میشنید دیوانه میشد. دلش آنچنان در حسرت مرد بود میسوخت که رها احساس میکرد این غم تا مغز و استخوانش را میسوزاند و دست و پایش را بی حس میکند. مادر و پدرش شب ها از شدت خستگی زود میخوابیدند. ولی رها منشست و با صدای نوحه خوان و طبل ها و نی سوزناکی که به گوشش میخورد حسرت تلمبار شده بر دلش را بیشتر میکرد و مظلومانه اشک میریخت .

    پسر عمه اش که دوست و هم بازی دوران کودکیش بود به همراه شوهر عمه اش هر شب به مسجد میرفتند. و در شاه حسین های عزاداری شرکت میکردند. رها چند بار از خانواده اش تقضا کرده بود تا بگذارند او هم با آن ها برود و حد اقل نگاه کند که هم جنسان واقعی اش همان طور عزاداری میکنند که آرزوی او بود.اما پدر و مادرش قبول نکردند و گفتند:« تو اصلا منطقی فکر نمیکنی و منطقی حرف نمیزنی»

    دوست داشت تا او هم میتوانست مثل پسر های جوان لباس سیاه بر تن کند. زبلی بردارد و هماهنگ با بقیه ان را به صدا در آورد یا مثل عده ای دیگر، پرچم را به کمرش ببندد و آن را دور خودش بچرخاند و یا مثل اکثر مردم دوش برادرانش را بگیرد و پا به پای انها مراسم شاه حسین را انجام دهد. اما هیچ کدام ممکن نبود. رها فقط میتوانست چادری که کاملا مخالف روح مردانش بود بر سر کند؛ در قسمت زنانه بایست و به تمام ان حرکات با دیده ای اشکبار نگاه کند و هیچ نگوید.

    یک روز به همراه عمه اش با آن ها به هیئتشان رفت. در گوشه ای ایستاد و همان طور مثل همیشه فقط نگاه کرد. او در حسرت این طور عزاداری کردن بود. آن وقت خانواده اش از او میخواستند به قرائت زنانه ای برود که هر روز تا ده محرم در خانه ی مادر پدرش برگذار میشد. دامن مشکی دخترانه به تن کند. جوراب شلواری بپوشد. چای پخش کند و به حرف های زن گوینده که در مورد حجاب و … بود گوش کند و هزار بار بیشتر احساس بیچارگی کند. هزار بار با خودش زمزمه کند:« جای من تو این مجالس زنانه نیست.» زیر چنین حالتی له شود و صدایش در نیاید. برای همین او به خانه ی مادر بزرگش نمیرفت. چون بعضاً تحمّل آن فضا از حد توانش خارج بود. همیشه هم خانواده ی پدریش از او دلگیر میشدند و شکایت میکردند که چرا نمی آید؟ مادرش فقط چند بار میگفت و دیگر اصرار نمیکرد. رها هم از خدا خواسته در خانه مینشست و برای درد هایش زانوی غم بغل میگرفت.

    آن شب در دسته ی عزاداری حالش دست خودش نبود. با بیچارگی تمام زار میزد و میگفت :« آخه خدایا منم باید بین اونا باشم چرا باید با این چادر اینجا وایستم؟ چرا باید فقط نگاه کنم ؟خدایا آخه جای من اونجاست من عذاب میکشم. » اما باز هم به خانه که آمد، بروز نداد که در آن شب چه کشیده است و چقدر گریه کرده است. فقط الکی خندید و حال خرابش را پشت شوخی و… پنهان کرد.

    محرم حال او را بد تر کرده بود. چه با قرائت های زنانه، چه با حسرت شرکت در شاه حسین، چه با چادر مشکی که روی سرش می انداخت و چه با درد این که به جرم دختر بودنش، باید مینشست و منتظر میماند تا کسی بیاید و شب ها او را با خود بیرون ببرد تا بتواند نظاره گر حسرت هایش شود. وقتی هم کسی نبود با غم فراوان در تاریکی اتاقش مینشست و به صدا ها گوش فرا میداد. میشکست و باز هم میگفت:« جای من اونجاست بین تموم مردا نه اینجا کنج اتاقم.»

    احساس میکرد در این روزها بیزاری از جنسیتش بیشتر شده و بیشتر عذابش میدهد آن قدر که میترسید باز هم تصمیم به خود کشی بگیرد. هرچند تصمیماتش هرگز عملی نمیشد برای همین در دانشگاه در به در دنبال کسی میگشت تا دکترو روانشناسی را به او معرفی کند که در این زمینه تخصص دارد تا شاید از این طریق بتواند از فشار هایی که رویش هست بکاهد. اساتیدش هم چند نفر را به او معرفی کردند از جانب یکی دو تایش نا امید شد.

    اواخر ترم بود که از مادرش خواست به مطب شخصی که به او معرفی کرده بودند برود. مادرش هم قبول کرد . اما رها میترسد که نکند هزینه اش زیاد شود. درست بود که اخیراً هم مادرش و هم پدرش هر دو با هم کار میکردند. ولی باز هم آن قدر پول نداشتند که دو هفته یک بار خدا تومن خرج یک ویزیت کنند. رها پیش خودش فکر میکرد که یک بار پیش آن دکتر میرود و اگر ببیند هزینه اش زیاد است جلسات درمان را ادامه نمیدهد. تا خودش کاری پیدا کند و بتواند هزینه ی آن را بپردازد.

    اصلا خوشش نمی آمد که این طور وابسته ی خانواده اش باشد. دوست داشت کار کند و مستقل باشد. تا دیروز که بیکار بود خانواده اش اجازه ی کار کردن به او را نمیدادند و حالا هم که آن ها اجازه میدادند هیچ کسی او را با این ساعات کلاسی اش نمی پذیرفت و نمیتوانست جایی مشغول شود. او باید یکی را انتخاب میکرد یا درس و دانشگاه و یا کار، پول و استقلال اما رها درس و دانشگاه را ترجیح میداد.

    بالاخره رها با مطب آن روانشناس تماس گرفت و از او وقت گرفت.

    روز یکشنبه فرا رسید روزی که وقت ویزیت داشت. فردایش، یعنی دوشنبه، ۲۸ سفر بود منصور و محمود به مشهد رفته بودند. اما قبلش منصور با او تماس گرفت و خواست که حلالش کند. رها هم سریع او را بخشید. رها شدیداً دل رحم بود و اصلا کینه ای در وجودش نبود. او حتی بهار را هم تا حدودی بخشیده بود. از منصور خواست که دعایش کند. گفت که خیلی محتاج است. منصور هم گفت خودش زنگ میزند و تلفن را رو به حرم میگیرد تا رها خودش حرفهایش را بزند. احتمال میداد که علت این نرمی منصور زن داییش است. همان زندایی ای که به رها خیلی نزدیک بود. رها چند روز پیش در خانه ی مادر بزررگش همه ی حرفهایش را به او زده بود. خواسته بود که بیشتر از این در موردش بد فکر نکنند و دلش را نشکنند. ظاهراً نظر زن دایی اش هم عوض شده بود و منصور را هم قانع کرده بود از بهار حلالیّت بگیرد.

    آن روز صبح از دانشگاه برگشته بود که منصور زنگ زد و گفت در مقابل ضریح امام رضا قرار دارند هر چه میخواهد بگوید. رها سکوت کرد نمیدانست چه بگوید و چطور حرف بزند. فقط توانست بگوید :« آقا حالم خیلی خرابه. همه صبر و طاقتم ته کشیده تو که خودت همه چیو میدونی. دیگه من چی بگم؟ تو رو به خدا پا در میونی کن. خودت یه جوری حلش کن نمیدونم چطوری ولی یا شفامو بده یا از خدا بخوا جونمو بگیره. من دیگه نمیتونم. خسته ام آقا، خیلی خسته ام » دیگر گریه اش گرفته بود. نمیخواست منصور بفهمد گریه کرده است. برای همین سریع تلفن را قطع کرد و ادامه ی حرف هایش را با گریه ی بلندی که سر داده بود به خدا گفت. به امام زمانش گفت. به همه گفت و گفت و گفت تا خسته شد. آخرش گفت:« باشه فقط بهم بگین چی کار باید بکنم ؟ من دردم رو به کی باید بگم ؟اصلاً بهم بگین چطوری صبر کنم تو این درد؟ تو رو خدا دیگه بسه دیگه یکی جوابمو بدین .» آن قدر گریه کرد تا چشمانش بسته شد. مادرش بیدارش کرد که وقت ویزیتش است و باید حاضر شود.

    با هم وارد مطب شدند. وقتی منشی گفت هزینه اش میشود ۹۰هزار تومان گوشهایش سوت کشید. به مادرش گفت بیاید تا برگردند و داخل نروند. اما مادرش قبول نکرد و او را به اجبار به مطب دکتر فرستاد و خودش رفت تا از کارتش پول بکشد. رها احساس شرمندگی زیادی میکرد. شاید برای یک بار ۹۰ هزار تومان پول زیادی نباشد اما برای دو هفته ای یک بار مقدار زیادی بود. به ناچار وارد شد و رو به روی صندلی دکتر نشست. بعد از سلام و… دکتر که مرد نسبتا مسنی بود گفت:« خب مشکلت چیه خانوم ؟»

    رها با کمی اخم گفت : «شما رو یکی از اساتیدم معرفی کردن. برای اختلال هویت جنسی مزاحمتون شدم. همون مشکلاتی که ترنس ها تو سنای مختلف دارن و دارم »

    دکتراز او خواست تا بیشتر توضیح دهد. او هم بعضی چیزها را گفت. میخواست بیشتر حرفهای دکتر را بشنود. برای همین خیلی خلاصه مقداری اشاره کرد. دکتر گفت خب خانوم راد… رها عصبی شد. دکتر گفت :«با کلمه ی خانوم مخالفتی نداری ؟» رها گفت:« اتفاقاً خیلی مشکل دارم با این کلمه.» دکتر گفت:« خیلی خب، ببین نمیدونم مراحل قانونی تغییر جنسیت رو میدونی یا نه؟ اما من یک بار بهت توضیح میدم و تو هم به حرفهای من گوش کن. شما میتونی بری به دادگاه و درخواست تغییر جنسیت بدی. بعد میفرستنت پیش دکتر داخلی و غدد و یک روانشناس و .. تا اونا شرایطت رو مورد برسی قرار بدن و ببینن آیا تغییر جنسیت تو شما مشکلی به وجود میاره یا نه؟ اگه دکتر ها تأیید کنن برگه ها رو میفرستی رای قاضی و اون هم باید تأیید کنه که بعضا رد میکنه بخاطر اختلاف نظرهای فقهی که دراین زمینه وجود داره. این طور که من شما رو میبینم دکتر غدد به احتمال زیاد مخالفت کنه چون همه چیزت به طور عادی و دخترونس از نظر ظاهری. البته احتمالش هم هست که موافقت کنه. پس اینکه بتونی مجوز تغییر جنسیتو بگیری یا نه حتمی نیست. شاید کلا نشه شاید هم بشه. بعد از حکم جراحی هزینه ی زیادیی میبره و یک سال طول میکشه تا شما رو برای جراحی آماده کنن اونم مشخص نیست که بدن شما این تغییرات و بپذیره یا نه؟ که صد در صد عمل سخت و مهمی رو خواهید داشت که درد آورم هم هست. تازه بعد اونه که باید بدونی با تغییر جنسیت مشکلاتت حل نمیشه. شاید بیشتر هم بشه. تو جمع مردا هیچ وقت به چشم یک مرد واقعی بهت نگاه نمیکنن. مورد تحقیر و تمسخر قرار میگیری. مدل و فرم استخون بندی بدنت تغیییر نمیکنه و همین شکل دخترونه میمونه. از همه بد تر مورد توجّه مردان هم جنس باز قرار میگیری که این خیلی دردناک تره . از طرفی تو جمع خانوم ها هم راهت نمیدن چون دیگه دختر نیستی. خانوادتم که به احتمال زیاد ازت توی این تصمیمت حمایت نکنن و تو تنهای تنها با مشکلاتت مواجه بشی و مجبور باشی گوشه گیری کنی. در واقع از این جا رونده و از آون جا مونده میشی. در حالی که اگه دختر بمونی شاید بتونی راحت تر زندگی کنی و با خانوم های هم جنس گرا ارتباط برقرار کنی و تنها نباشی .»

    حالات رها دگرگون شده بود درست بود که به تغییر جنسیت امیدی نداشت درست بود که بیشتر این ها رو میدانست اما اینطور شنیدن آن ها حالش را دگرگون کرده بود فکر میکرد اگر روزی بتواند تغییر جنسیت بدهد از شر مشکلاتش خلاص خواهد شد اما این طور که دکتر میگفت چنین چیزی وجود نداشت . دکتر متوجه بی قراری های رها شد و گفت :« من میدونم شنیدن این حرف ها برات خیلی دردآور و سخته اما من باید اینارو بهت بگم که با آگاهی کامل تصمیم بگیری و بعداً اگه شکست خوردی نگی که کسی اینا رو بهت نگفت. خیلی ها نمیتونن این شرایط رو هضم کنن چون با هزار امید تغییر جنسیت میدن و بعداً میبینن کسی به راحتی بهشون کار نمیده مورد تمسخر و تحقیر مردها قرار میگیرن واز جمع زن ها هم طرد میشن. مرد های هم جنس باز بهشون با طمع نگاه میکنن و نمیتونن در امنیّت زندگی کنن. از طرفی با هر دختری هم که بخوان ازدواج کنن دختر به محض فهمیدن این که طرف مرد واقعی نیست و تغییر جنسیت داده ولش میکنه. چون زن ها برای ازدواج مردهای واقعی میخوان و هر زنی نمیتونه قبول کنه که هیچ وقت مادر نشه و از این جهت هم مشکلاتت حل نمیشه. پس باید سعی کنی که بفهمی تغییر جنسیت نمیتونه یه راه حل خوب باشه .»

    رها :« خب پس من چی کار باید بکنم ؟ »

    دکتر :« باید فکراتو بکنی و تصمیم بگیری یا باید تغییر جنسیت بدی و یا باید با جنسیتت آشتی کنی اگه بخوای تغییر جنسیت بدی که من دیگه کاری ندارم و شما رو میفرستم پیش قاضی ولی اگه بخوای با جنسیتت آشتی کنی باید از ته دلت این تصمیم رو بگیری و به من بگی تا شروع کنیم.»

    رها :« اما آقای دکتر من خیلی سعی کردم. حتی چند بار قبول کردم که خواستگار بیاد برام همه سعیم رو کردم اما فایده نداشت هیچ چی عوض نشد من نتونستم به هیچ وجه با جنسیتم آشتی کنم. »

    دکتر:« خب این بار ما تو چارچوب رفتار سازمان یافته ای سعی میکنیم تا مشکل حل بشه و شما با جنسیتت آشتی کنی. اما این که بشه یا نه مشخص نیست.»

    رها :« اما اونطور که گفتین راه سومی هم هست که من با جنسیت خودم اونطور که میخوام زندگی کنم و با افرادی که میتونن با من باشن رابطه برقرار کنم.»

    دکتر:« بله اونم هست»

    رها :« ولی من فعلا آمادگی تغییر جنسیت رو ندارم روش دوم رو هرگز نمیتونم چون اصلا تصورش هم برام ممکن نیست و تصمیم سوم هم اشکالات شرعی داره که من نمیتونم باهاشون کنار بیام و نادید بگیرمشون. من یه پیشنهاد دیگه دارم. من میتونم با موی کوتا و لباسای دلخواهم به زندگیم ادامه بدم بدون اینکه بخوام با کسی باشم آیا شما میتونید با خانوادم در این مورد صحبت کنید ؟ من قول میدم که عوارض بدی نداشته باشه»

    دکتر:« نه نمیشه چون مسئولیت داره برای ما . فردا اگه هر اتفاقی بیفته خانوادتت من رو مقصر میدونن باید خودت راضیشون کنی مشخص نیست بعد این که خانوادت راضی شدن که تو اونطور که میخوای زندگی کنی بعدش چه اتفاقی بیفته شاید برات خوب باشه و حالت رو بهتر کنه شاید هم بد تر.»

    رها :« اما آقای دکتر من خودمو میشناسم و دارم میگم که به هیچ عنوان بد تر نمیشم. فقط کمی راحت تر زندگی میکنم همین . کار اشتباهی هم انجام نمیدم.»

    دکتر:« به هر حال من حرفامو زدم الان وقتمون تموم شده. هفته ی بعد باز هم بیا که راجع بهش حرف بزنیم.»

    رها کمی تعلل کرد و با خجالت گفت:«خب راستش میام آقای دکتر اما …» سکوت کرد. شکستن غرورش برایش سخت بود. اما مجبور بود ادامه داد :«راستش شغل بابام آزاده و ما شرایط مالی خوبی نداریم خودمم به خاطر دانشگاهم نمیتونم کار کنم و این هزینه هم کمی سنگینه دوست ندارم باعث اذیت خانوادم بشم.»

    دکتر که کارش درست بود کمی فکر کرد و گفت:« خب من به منشی میسپرم از شما کمتر هزینه دریافت کنه .»

    رها :« اما آخه نمیشه که اینطوری. شما هم …

    دکتر حرفش را قطع کرد :« نه ایرادی نداره خیالت راحت .»

    رها کمی خوشحال شد تشکر کرد. از مطب بیرون آمد و برای سلامتی و خوشی آن دکتر جوان مرد از ته دلش دعا کرد.

    در مسیر برگشت به خانه کمی با مادرش صحبت کرد. مادرش گقت:« فکر تغییر جنسیت رو از سرت بیرون کن. نمیشه اصلاً . من و بابات به کنار. ابرومون، شرمندگیمون، حرفای مردم به کنار، اما برای من عین روز روشنه که اگه این کارو کنی بد بخت میشی. نمیتونی یه روز خوش ببینی. پس سعی کن که بخوای با دختر بودنت کنار بیای . منم مادرتم صلاحت رو میخوام.

    رها گفت: راه سومی هم هست… و خواسته اش از دکتر را به مادرش هم باز گو کرد .

    مادرش گفت:« دیدی که آقای دکترم گفت خوب نیست برات .» رها گفت:« مامان کی گفت خوب نیست حرف دقیقی در موردش نزد .»

    مادرش گفت:« باشه اگه دکتر چیزی که تو میخوای رو قبول کنه ما مخالفتی نداریم .» از این نرمی و مهربانی مادرش تعجب کرده بود فهمیده بود که باز هم با شنیدن آن حرف ها اذیت شده و به شدت ناراحت است .

    مادرش گفت:« ولی بدون که ما هیچ وقت با تغییر جنسیت موافقت نمیکنیم .»

    رها کمی عصبی شد :« آره بخاطر ابروتون و بخاطر خودتون قبول نمیکنین. من اصلا مهم نیستم که .»

    مادرش:« برای من تو مهمی. مردم و حرفاشون و ابرومون به جهنم. من طاقت ناراحتی تو رو ندارم . میبینی که بخاطر تو چه چیزایی رو دارم تحمل میکنم. اصلاً اگه لازم باشه میلیاردی برات خرج میکنم هرجا بخوای میبرمت فقط تو رو خدا خوب شو.» مادرش بغض داشت و اگر ادامه میداد همان جا گریه میکرد. رها کلافه شد و از بغض مادرش ناراحت و عصبی شد. بالاخره گفت:« اخه مامان دست خودم که نیست. من با اختیار خودم که اینطوری نمیکنم. مرض که ندارم. من همه سعیم رو میکنم ولی نمیشه خب چی کار کنم ؟ من خودم از همه داغون ترم .

    مادرش با ناراحتی گفت:« میدونم دست خودت نیست اما همه سعیتو نمیکنی نمیخوای که خوب شی .»

    رها فهمید نرمی مادرش برای چیست. شاید کم کم داشت میفهمید که واقعا رها دست خودش نیست که نمیتواند با جنسیتش کنار بیاید. رها گفت :« آخه مامانم اگه میخواستم دختر باشم که دیگه این مشکلو نداشتم که.

    با یاد آوری صدای بغض دار مادرش دوباره اعصبی شد. گفت:«اصلاً من به جهنم. من میذارم که مردم و یه مرده ی متحرکم . اصلاً هر چی تو بگی. باشه موهامو بلند میکنم هر چی بخوای میپوشم .هر جا بگی میام . به جهنم که عذاب میکشم . میمیرم و زنده میشم. فقط تو ناراحت نباش .مریض نشو. من که غلط نکردم به روی خودم آوردم. ببین باز تو ناراحت شدی. اصلا دیگه هیچی نمیگم دیگه پیش دکترم نمیریم من خوب خوبم توم همه چیو فراموش کن .»

    مادرش :« چه فرقی داره منم با ناراحتی تو ناراحت میشم. من میبینم دیگه تو از وقتی رفتی دانشگاه بازم بد تر شدی. مشخصه دیگه. از رفتارات معلومه.» خواست بگوید ربطی به آن ندارد. خواست بگوید از محرم کنترلش روی بروز ندادن ناراحتیش کمتر شده. والا قبلاً وضعش بد تر بود و بروز نمیداد تا او ناراحت نشود. خواست بگوید دانشگاه از تنهایی و غمش کمتر کرده. اما پسر های کلاسشان و دیدن آن ها ناراحتش میکند. اما سکوت کرد و گفت:« نه اشتباه میکنی من قبلاً هم اینطوری بودم.»

    مادرش گفت:« نه دیگه من بچمو میشناسم دیگه قبلاً آروم تر بودی. الان بازم یه مدته حالت بد تر شده.»

    رها ترجیح داد بحث را تمام کند :« من که هر چی بگم تو باز فکر خودتو میکنی. باشه تو راست میگی. حق با تو.»

    به خانه رسیدند و رها سعی کرد نقاب بی تفاوتی به صورتش بزند و الکی بخندد تا مادرش بیشتر از این ناراحت نشود. برایش سخت بود ولی این کار را کرد تا خیال مادرش را راحت کند و به او کمی دلگرمی دهد با الکی شاد بودنش. نمیداند درک این که در عین افسردگی و بی حالی ابزار خوشحالی کردن برای کسی ممکن هست یا نه ؟ کسی میداند که این کار چقدر سخت وطاقت فرسا است ؟

    شب بعد از شام به رخت خواب رفت و با هزار و یک فکر خوابید .

    اما صبح آن روز یک صبح متفاوت بود. بیدار شد و گیج روی تخت نشست. به خوابش فکرد که عین حقیقت بود. شوکه بود. آیا خوابی که دیده بود حقیقت داشت؟ خودش در خواب گفته بود که آن را به هیچ کس نقل نخواهد کرد. با حسی خاص و غیر قابل باوری که در وجودش حس میکرد روزش را آغاز کرد. حالا انگار دیگر میدانست که چه کار باید بکند. انگار صبری بزرگ نصیبش شده است. حالش دگرگون بود. باور نمیکرد خوابش واقعی باشد. اما دوست داشت که آن را به حساب حقیقت بگذارد. تصویر خوابش نا مفهوم و نا پیدا بود. اما حرف ها به طور دقیق در ذهنش تکرار میشدند . با خودش تصمیمی گرفت. همان تصمیمی که در خوابش گرفته بود. با مهربانی به هدی و مادرش سلام کرد با هم صبحانه خوردند و رها دوباره به سراغ کتابهایش رفت. اما این بار دلش قرص بود.

    مشغول خواندن بود که صدای اذان را شننید. به ساعت نگاه کرد. در دلش ولوله ای شد. چقدر دلتنگ خواندن نماز بود. چقدر بیتاب نزدیکی به خدایش بود. دوست داشت یک لباس و شلوار مردانه ی سفید بپوشد و از رویش یک ردا بپوشد و قامت ببند و مثل یک مرد نمازش را بخواند. اما این کار را نکرد. وضو گرفت و چادر سفید و گل گلی اش را به تن کرد.عطر عجیب و دل نشینی را حس میکرد. سجاده اش را که مدّت ها بود شاهد بندگی کردن رها نبود پهن کرد.

    شروع نکرده آرامشی عجیب بعد از این همه هیاهو به سراغش آمده بود. شاید سر کردن چادر در خلوت خودش و خدایش ، خدایی که از مرد بودنش با خبر بود ، آزارش میداد. اما حالا این قدر غرق در وحود خدا بود که اصلا یادش رفت چادر سرش کرده است . کلمات را دانه دانه ادا کرد. غرق معانی سوره ی حمد شد.

    خدایش خدای مهربان عالمیان بود. از چه میترسید؟ خدایش عادل بود. پس نمیگذاشت حسرت به دل بماند. اصلاً همه ی آرزوهای حسرت شده اش همه ی نداشته ها و داشته هایش فدای همان که اینطور او را به سمت خود جذب میکرد. همان که رها را در آغوش کشیده بود و به او آرامشی داده بود که در تمام این مدّت آن را حس نمیکرد. او باید از خدای مهربانش صبر میخواست. باید فقط از او کمک میخواست. چه لزومی داشت که دائم گریه کند و دائم دلش بخاطر مرد نبودنش خون شود؟ اصلاً مگر چند روز عمر میکند؟ مگر این دنیا که آدم نمیداند چند لحظه بعدش چه اتفاقی می افتد ارزشی هم دارد؟

    در آن لحظه، اصلا مهم نیست که چه جنسیتی دارد مهم این است که الان در محضر خداست و در محضر او بالکل یادش رفته بود که کیست و چرا غصه میخورد با خودش فکر کرد که ای کاش این لحظه تا قیام قیامت طول بکشد و او هرگز سر از سجده ای که در آن حل شده بود برنیاورد و به قول اهل دل ها سیمش با خدا متصل شده بود. داشت معنی عاشق بودن را درک میکرد.

    چشمانش را بست. خودش را تصوّر کرد. اما نه؛ این تصوّر نبود. خودش را به وضوح در برابر چشمانش دید. مردی بلند قامت که با ردای سفید پیراهن و شلوار مردانه ی سفید، بر روی سجاده ای بزرگ ، مردانه ایستاده است. با آن موهای خرمایی روشن و کوتاه، چشمان درشت و قهوه ای و یک ته ریش زیبا، دستان پر مو و انگشتری عقیق دارد برای خالقش سجده میکند و غرق در حضور معبود بودن شده است.

    سجده اش کمی طولانی شد. حتی دیوار های اتاقش نگران این مرد دخترانه و یا دختری مردانه شدند. آیا رها سر بلند میکرد از سجده ی آخر نمازش؟ و یا نه مهمان خدا شده بود ؟

    شاید نباید قصّه ی رها در اینجا تمام شود. چون همه چیز زندگیش نصفه و نیمه مانده و هنوز چیزی به سر انجام نرسیده است. اما مثلاً اگر تمام نشود چه خواهد شد ؟

    حتما آن طور که او درس میخواند یکی از رتبه های برتر کارشناسی ارشد میشد و شاید در کارش از بهترین های کشور میشد . اما چه فایده؟ وقتی که هیچ وقت نمیتوانست از زندگی اش لذّت ببرد . حتی اگر تغییر جنسیت میداد هیچ وقت مشکلش حل نمیشد و درد ها هم چنان وجود خسته از غمش را در گوشه ای محاصره میکردند. صد در صد با آن قولی که به مادرش داده بود هر روز افسردگیش بیشتر میشد و تنهایی اش هم تا آخر عمر او را رها نمیکرد. پس ماندنش در این دنیای زشت و زیبا چه ارزشی داشت ؟

    زندگی واقعی با رمانها و فیلم ها تفاوت زیادی دارد. زندگی ای که انسان نمیداند فردای دیگری خواهد بود یا نه ؟ در زندگی واقعی رها و امثال رها نه خانواده هایشان راضی میشوند تا با تغییر جنسیتشان موافقت کنند. نه میتوانند حس های دو طرفه و طولانی مدت را تجربه کنند و آن طور که میخواهند به زندگیشان ادامه دهند. کمتر کسی از آن ها میتواند عشق زندگیش را پیدا کند و تا آخرین نفس کنارش بماند. خیلی ها با خودکشی به زندگی بی هدفشان خاتمه میدهند و دنیای بعد از مرگشان را هم تباه میکنند. اما عده ای دیگر صبر میکنند ولی مثل فیلم ها و داستان ها هیچ اتفاق خاصی برایشان نمی افتد و آنها تا اخر عمر تنهایی هایشان درد ها و رنج هایشان را تحمّل میکنند و با تحقیر ها کنار می آیند. خیلی ها نمیتوانند مثل رها خوش شانس باشند که این طور زود به مهمانی خدا دعوت شوند و از اجبار های بی رحمانه ی زندگیشان خلاص شوند و خیلی ها ی دیگر نمیتوانند خانواده ای مثل خانواده ی رها داشته باشند. آنقدر زیر سایه ی ظلم و ستم خانواده و فامیل قرار میگیرند که یا دق میکنند و یا فرار. که عاقبت فرار هم مشخص است …

    بهتر است بدانیم که ما انسان ها میتوانیم با کمی تغییر طرز فکر هایمان از فشاری که به آن ها وارد میشود کمتر کنیم تا شاید بتوانند ذره ای طعم زندگی کردن را بچشند.

    چرا همیشه باید این قشر از جامعه تباه شوند ؟ چرا همیشه باید با درد ها و رنج هایشان تنها باشند ؟ آیا ما در میزان بد بختی و هلاکت این قشر از جامعه چقدر مقصر هستیم و چه قدر سهم داریم؟ مثلا چه میشد اگر با کسانی که تغییر جنسیت میدهند بد رفتاری نشود و حق یک زندگی عادی به آن ها داده شود ؟ چه میشد اگر خانواده ها غم ها و مشکلاتشان را درک میکردند و حمایتشان میکردند ؟چه میشد اگر اطرفیان بخاطر نسبتی که با آن ها دارند احساس شرم نمیکردند؟ چه میشد اگر هزار و یک فکر و قضاوت در مورد آن ها نمیکردند؟ چه میشود که دختران و پسران عادی به این افراد فرصت ازدواج و عاشق شدن بدهند؟ چه بسا این نوع افراد بتواند بهترین همسر باشند و بهترین شریک زندگی . چون آنها عمری در حسرت مرد و یا زن بودن سوخته اند و این سوختن ها حسابی پخته و آماده ی شان کرده است و میتوانند خیلی بهتر از دیگران نقششان را ایفا کنند .

    وقتی حادثه ای رخ میدهد و مقصرش نیروی انسانی است و تعداد زیادی از افراد در آن حادثه جان خود را از دست میدهند. همه ی ما متأثر میشویم. اما هرگز به این فکر نکردیم که ترنس ها هر روز مثل برگهای خزان به زمین میریزند و مقصر مرگ آن ها بیشتر طرز فکرهای ما و نوع رفتار ماست. پس بیایید تا در این جنایت شریک نباشیم و سعی کنیم کمی این افراد را درک کنیم . انسان ها کی میخواهند بیاموزند تا بخاطر چیزهایی که دست خود فرد نبوده است او را تحقیر نکنند ؟ نمونه ی این ها زیاد است مثل نژاد سیاه و سفید در آمریکا ، مثل تحقیر افرادی که در ناحیه ی جغرافیایی خاصی متولد شده اند و در بعضی ناحیه ها بزرگ شمردن مردان و تحقیر زنان .

    رها و امثال رها هم قربانی یک جبرند. آنها این طور خلق شده اند و هرگز با انتخاب خود در این مسیر فدم بر نداشته اند. حتما با خود فکر میکنید که اگر بخواهند میتوانند خودشان را تغییر دهند و یا درمان کنند. ولی باید به این موضوع توجه کرد که این مشکل از بدو تولد با آنهاست و بعد از سن بلوغ از بین نمیرود. مثل کسی که از غذای خاصی بدش می آید. چنین چیزی غیر قابل تغییر است. شما هر چقدر هم که اصرار کنید آن فرد نمیتواند آن غذا را تحمل کند هر چقدر هم که آن غذا را به زور به خوردش بدهید باز هم نظرش عوض نمیشود و نمیتواند با آن کنار بیاید . بهتر است بدانیم بعضی چیزها هستند که غیر قابل تغییرند. آیا رواست که آدم ها بخاطر چیز هایی که دست خودشان نبوده و قدرت تغییرش را هم ندارند تحقیر و مجازات شوند ؟


    :لینک کوتاهhttp://www.mahtaa.com/?p=3952551 برچسب‌ها: به اشتراک بگذارید درباره نویسنده

    محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

    مطالب مرتبط ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ 4 نظر آراد م.

    من باید چیکار کنم؟ من باید مثل محراب(رها) تسلیم بشم و خودمو بکشم تا دختر باشم یا بجنگم برای پسر بچه ی وجودم که داره خودشو میکشه که بیاد بیرون؟ باید لباس دخترونه بپوشم، موهامو بلند کنم و بشینمو صبر کنم؟ یا برم بیرون و محکم با مامان بابام و دوستام حرف بزنم؟ باید بشینم و به این فکر کنم که ممکنه بدنم جراحی و هورمون ها رو پس بزنه یا ممکنه بهم کار ندن، یا به روزایی فکر کنم که با همه ی این دردا به خود واقعیم نزدیک ترم و آرامش بیشتری دارم؟ باید بذارم مامانم همچنان فکر کنه که من اگه به هر صورتی موهام بلند باشه و دامن بپوشم خوشحال ترم؟ یا بهش بگم که من پسرشم و میخوام که منو دوست داشته باشه چون من اینم و من وقتی خودم باشم خوشحالم؟ چند ساله که تو این دوگانگی ها موندم، لحظه ای که مامانم نگاه و بغض ناراحت و نا امید و دیوونه کننده ای داره وقتی من رو تو پیرهن مردونه ای که دارم امتحان میکنم برا جشن تولد دوستم مبینه، وجود آتیش میگیره و فکر میکنم که باید تا آخر جونم صبر کنم که مامانم دیگه اینجوری ناراحت نشه، و لحظه ای دیگه وقتی میریم مسافرت و پسرعموها و عمه هام، همبازی های بچگیم تا الانم رو میبینم تو خود واقعیم غرق میشم و اصلا فکر نمیکنم بقیه دارن با خودشون چه پچ پچی میکنن که این دختره چرا اینجوریه و بیچاره مامان باباش. یه روز پا میشم و میگم “دیگه باید دختر باشی، اینکه تو خوشحال باشی می ارزه به اینکه یه درصد خانواده ت و دوستات خوشحال نباشن؟؟ آخه چه طور میتونی انقدر خودخواه باشی؟؟” و یه شب تا صبح بیدار میمونم و تو بالشتم داد میزنم که به خدا حالم خوب نیست، به خدا نمیتونم، خدایا بذار بمیرم، بمیرم خودمو بقیه رو راحت کنم. من از کوچیک ترین حقم بازموندم، و این هیچ وقت تغییر نمیکنه، ولی باور دارم که وقتی در حال جنگیدن بمیرم خیلی خوشحال ترم، خیلی راضی ترم، و لحظه ایه که میگم “می ارزید برا مردن.” خواهش میکنم به من بگین، من باید دست بکشم و نجنگم؟ این درست تره؟ این جنگیدن واقعیه؟ واقعا نمیدونم چیکار کنم، میشه بهم بگین که باید ساکت باشم یا باید حرف بزنم?

    محتا

    هیچوقت نباید تسلیم شد هیچوقت
    همیشه امید و راهی هست حتی اگر خیلی دور باشه اما هست

    رویا

    وای واقعا جالب بود
    اشکمودراوردین
    واقعا همه اون چیزایی که من تجربه کردم سر رها اومد
    خوشبحالش کاش منم مثل اون بمیرم
    منم منتظر مرگم

    سامان

    چقدر سرنوشت و احساسات رها واقعی ترسیم شده بود
    تمام زمزمه های فکریش. دغدغه هاش.ترس ها نگرانیهاش به طرز وحشتناکی با واقعیت زندگی ای که من و امثال من تجربه کردیم و میکنیم شباهت داشت
    اینکه واقعا تغییرجنسیت راه حل نجات نیست و تازه ست جدید بدبختی ها شروع میشه،اینکه هیچوقت خانواده پذیرش نمیکنه و اینکه هیچ راه سومی نیست عین حقیقت در حال وقوع زندگی ماست
    اینکه هیچ دختری ما رونمیتونه بعنوان مرد زندگیش ببینه وتامردان سیسجندر وجود دارن لزومی درنابودکردن زندگیش باما وبه جون خریدن حرف مردم و هرگزمادر نشدنشون وطردشدن از خانواده اشون،وجود نداره، حقیقت محضه .نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیاهمینه(بگذریم ازاستثنائات که ممکنه زیاد هم بطول نینجامند)
    زندگی سخت ما هرگز روی خوشبختی نمیبینه وهرچقدر هم گریه میکنیم و از خدا میخوایم انگار خداهم مارو بخاطر دست اندازی به خلقتش و عدم پذیرش اونچه او با تمام خدایی و درایتش خلق کرده، دوست نداره.انگار خداهم از ما میخواد دست از نقش بازی کردن برداریم و مثل یک زن زنانگی کنیم و ابه وج آنچه برای یک زن تدبیر شده برسیم،وتا وقتی تسلیم خواست او که همان چیزیست که ابتدای خلقتمون نشونش داده نشیم نگاه محبت آمیزش رو آزمون دریغ میکنه
    حتی مرگمون که حق مسلم همه انسان هاست رو برامون در حد یه آرزوی دست نیافتی قرار داده تا براش روزها و شب ها ضجه بزنیم و التماس کنیم
    به نظرمیرسه در پایان نویسنده علارغم تصور خودش، رها رو بسیار خوشبخت ترسیم کرده چون بالاخره به یکی از آرزوهاش که الان دیگه تنها آرزوی من وشاید خیلی های دیگه مثل من باشه در سنین جوونی رسیده و بدون اینکه خودکشی کنه خدا از تحمل غم این دنیا آزادش کرده و تازه مقبول خداهم شده و به بهشت هم رفته
    محتای عزیز وتمام دوستان عزیز ترنس ازتون خواهش میکنم برای من هم دعا کنید تا به تنها آرزوی منطقی و بدون اشکالی که میتونم در دل و ذهنم بپرورونم و موجب آسیب به خانواده ام و خودم نشه برسم و هر چه زودتر منم برم پیش خدا و مقبولش باشم

    نظر بدهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    عدد زیر را تایپ کنید * دوباره لود کن وقتت تموم شد

    شکلک‌ها

    بله، مرا به فهرست دریافت ایمیل خود اضافه کنید.

    حامی محتا باشیدمی توانید به راحتی و با هر مبلغی حامی محتا باشید
    ۱۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۵ مرداد ۱۳۹۶ ۳۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۴ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۰ تیر ۱۳۹۶ ۰۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۳ مهر ۱۳۹۱ ۲۹ تیر ۱۳۹۲ ۲۲ مهر ۱۳۹۱ ۲۹ مهر ۱۳۹۱ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۰ تیر ۱۳۹۲ ۱۷ مهر ۱۳۹۴ ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۷ اسفند ۱۳۹۲ ۱۲ فروردین ۱۳۹۵ در ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ در :

    سلام . من ارتون گله دارم ! هنوز جواب ِ سوالم ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    بهتر هست به یک روانپزشک مجری مراجعه کنید و با ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    بهتر هست به یک روانپزشک مجرب مراجعه کنند ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    میتونید با تغییر مدارک شناسایی ادامه تحصیل بد ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    خوبه ما در این زمینه از آمریکا جلوتریم :-D ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    ممنون تینای عزیز. البته متنت یکم آرمانگرایانه ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    دوست عزیزم اگر نمیخوای شما رو گرایش بدونن خیل ...

    در ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ در :

    سلام کاش تلگرام یه چت برا این افراد درست میشد ...

    36 258 86 8 44 28 3 همکاری محتا و انجمن GID کانال تلگرام محتا مشترک خبرنامه شوید مشترک خبرنامه ما شوید و به 510 مشترک ما بپیوندید.

    ایمیل (بدون www) *

    نظرسنجی

    با توجه به تجربیات خود و اطلاعاتی که از دیگران دارید کدام جراح را برای ترنس های زن به مرد در ایران میپسندید؟

    دکتر مهرداد بقایی دکتر شهریار کهن زاد دکتر کامیار توکلی دکتر اسکویی دکتر بهرام میرجلالی سایر

     Loading ... برچسب ها


    تمامی مطالب تحت .منتشر می شود

    طرز تهیه مافین پیتزایی در مطلب زیر طرز تهیه مافین پیتزایی را ذکر کرده ایم. در ادامه بخوانید: مواد لازم برای تهیه مافین پیتزایی فیله مرغ خرد شده 100 گرم . پیاز خردشده کوچک 1عدد . سیر رنده شده 1تا 2حبه تخم مرغ 2عدد . شیر 1/2 پیمانه . آرد سفید 220 گرم . قارچ خرد شده 100 گرم خامه 50...
    میوه هایی با میزان قند پایین افراد اغلب برای کاهش میزان قند دریافتی بدن تنها به کاهش مصرف نوشیدنی های شیرین و شکلات توجه دارند و اغلب از قند موجود در میوه های شیرین غفلت می کند. تمامی میوه ها حاوی قند هستند اما در برخی از آنها میزان بالاتری از این ماده وجود دارد. هرچند مصرف میوه روشی سالم برای افزودن مواد مغذی...
    طرز تهیه شکلات صبحانه نوتلا در مطلب زیر به ذکر طرز تهیه شکلات صبحانه نوتلا پرداخته ایم. در ادامه بخوانید: مواد لازم پودر کاکائو 2 قاشق سوپخوری شیر 2 قاشق سوپخوری خامه فرمی 1/3 فنجان کره 1/3 فنجان خاک قند 1/2 فنجان زرده تخم مرغ 2 عدد شکلات تخته ای 50 گرم فندق خرد شده به مقدار دلخواه طرز تهیه: پودر قند...
    گام هایی برای پیشگیری از اضافه وزن بعد از لاغری دغدغه کاهش وزن به تنهایی کافی و موثر نیست بلکه نگهداری وزن کاهش یافته و آگاهی از روش های آن مساله ای مهم تر به نظر می رسد. در این مطلب روش های موثر برای کنترل و نگهداری وزن، که متخصصان رژیم های غذایی توصیه کرده اند و افراد موفق در این زمینه به کار گرفته اند را...
    فواید دویدن روزانه بر اساس یک مطالعه که در مجله یک کالج آمریکایی قلب و عروق منتشر شده است که ارتباط بین دویدن و خطر مرگ در بیش از ۵۵۰۰۰ بزرگسال در بیش از ۱۵ سال را تجزیه و تحلیل می کرد. دانشمندان دریافتند که افرادی که در طول هفته می دوند، ۴۵ درصد خطر مرگ ناشی از بیماری های قلب...
    آیا زود‎پز مواد مغذی غذا را از بین می‎برد؟ بسیار منطقی است که درباره تاثیراتی که دیگ زود‎پز روی مواد غذایی می‎گذارد بدانیم، چون این وسیله در بسیاری از آشپزخانه‎ها اصلی‎ترین وسیله پخت‎و‎پز است. طرز‎ کار دیگ زود‎پز این وسیله، با ترکیبی از فشار و بخار کار می‎کند. درحالیکه به نظر می‎رسد حرارت بالا برای آشپزی لازم باشد، در‎ واقع فشار و بخار بیشتر‎ین قدرت را به...
    چند دستور غذایی برای کاهش خطر ابتلا به سرطان کولون بیماری کرون از مهمترین عوامل خطر ابتلا به این سرطان است. با بیماری کرون دستگاه گوارش دچار التهاب می شود. این التهاب عمدتا قسمت پایین روده کوچک را تحت تاثیر قرار می دهد اما می تواند هر نقطه از دستگاه گوارش از جمله روده بزرگ را نیز متاثر کند. همین التهاب خطر ابتلا به سرطان روده بزرگ را...
    رفتارهای غذایی که از مصرف شکر، خطرناکترند! اگر در چای و قھوه خود شکر نریزیم و به نوشابه و شیرینی ھم لب نزنیم، باز ھم ممکن است که در حال مصرف مقدار زیادی شکر باشیم. شکر به شکل موذیانه ای از بسیاری از راه ها، وارد غذای مصرفی ما می شود. در ادامه چند رفتار غلطی که بعد از ترک شکر و محصولات حاوی قند...
    دلیل بوی بد دهان پس از بیدار شدن از خواب همه ما صبح ها که از خواب بیدار می شویم شرایطی مشابه را در دهان خود تجربه کرده و به واسطه بوی بد شکل گرفته در این قسمت از بدن تمایلی نداریم پیش از مسواک زدن با فرد دیگری صحبت کنیم. اما دلیل شکل گیری این بوی بد چیست؟ در ادامه بخوانید: در بیشتر موارد، بوی بد...
    غذاهایی که به خواب بهتر کمک می کنند در تحقیقات انجام شده معلوم شد، زنانی که گزارش کرده بودند خواب بهتری دارند، نسبت به سایر افراد، در رسیدن به اهداف کاهش وزن خود 33 درصد موفق تر بودند. قصد شما چه این باشد که اندام بهتری داشته باشید یا اینکه فقط می خواهید با احساس بهتری صبح ها از خواب بیدار شوید، بهتر است غذاهای زیر...
    از سراسر وب