26-09-2017@05:27:37 GMT
  • معنی تژه - دیکشنری آنلاین آبادیس
  • غار کَرَفتو، غاری برای الهه یونانی - ایچکاد
  • اخذ اقامت قانونی یونان همراه با مشاورین مهاجرتی سام
  • هگمتانه, تپه ای تاریخی متعلق به دوران مادها
  • کشورها را در دنیا با چه لقب هایی می شناسند؟ - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • زوفا، از پرورش تا دمنوش | روزنامه اطلاعات
  • تشریح آخرین وضعیت سامانه یکپارچه مدیریت معاینه فنی/ لزوم قبول سیمفا از سوی پلیس
  • علی اصغر رجبی: 500 واحد معاینه فنی خودرو به سامانه یکپارچه سیمفا وصل شده‌اند - ایسکانیوز | دمادم
  • صدور برگ معاینه فنی خودرو از طریق سیستم یکپارچه - ایران ردیاب
  • قطع سامانه یکپارچه معاینه فنی خودرو(سیمفا) به دلیل مشکل فنی | آفتاب
  • اتصال بانک اطلاعات شماره‌گذاری خودروها با سامانه سیمفا - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • ممنوعیت صدور معاینه فنی خودرو خارج از سامانه سیمفا | خبرگزاری ایلنا
  • ◄ اجرای نامناسب سیستم سیمفا
  • دانلود مداحی میثم مطیعی سلام ای هلال محرم
  • نگاهی به زندگی حضرت سکینه(س)
  • گلستان ما - نقدی بر اظهارات متناقض مولوی گرگیج در مورد عزاداران امام حسین (ع) + فیلم و تصاویر
  • پیامک وفات حضرت محمد (ص) و اس ام اس شهادت امام حسن مجتبی (ع)
  • چه هوایی چه طلوعی جانم باید امروز حواسم باشد که اگر
  • خواب آلودگی نظام وظیفه در هیاهوی قانون کسر خدمت سربازی فرزندان ایثارگر
  • کسری خدمت - اخبار کسری خدمت فرزندان ایثارگر | آویژه دانش
  • آخرین اخبار معافیت سربازی را بخوانید
  • قوانين جديد معافيت پزشكي 96 | كاني نت|KaniNet
  • اجرای مرحله اول طرح جریمه مشمولان غایب در سال 96
  • راه دانا - اعتراض دانشجویان دانشگاه زنجان به سیستم اتوماسیون تغذیه دانشگاه - صاحب‌خبر
  • مشکلات خوابگاه‌های روزبه و فرهنگ دانشگاه علوم پزشکی زنجان با حضور شهرداران این خوابگاه ها ومدیران حوزه معاونت فرهنگی واموردانشجویی بررسی گردید. - معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت
  • خبرگزاری دانشجو - تجمع دانشجویان دانشگاه زنجان در اعتراض به مشکلات تغذیه/ دانشجویان شب را در سلف دانشگاه گذراندند - صاحب‌خبر
  • در آئین گرامیداشت روز خبرنگار از رئیس دانشگاه علوم پزشکی زنجان تجلیل شد - معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت
  • گمان به نیاوران رسید! | سایت خبری - تحلیلی موسیقی نواک
  • دانلود آهنگ جدید محسن دائی نبی بنام امیر عشق
  • به خدا کز غم عشقت نگریزم VidInfo
  • فرم های مورد نیاز سال تحصیلی 96-95 ویژه پرورشی مدارس
  • کتاب راهبردهای شوراهای دانش آموزی رونمایی شد - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • زمان آغاز توزیع فرم‌ «هدایت تحصیلی» در مدارس
  • دانلود پیشنهاد ارزشیابی فرم ارزشیابی معاون پرورشی | درسی فایل
  • نـــرم افــزار هــای مــورد نـیــــاز :: گروه نـوین پـرداز
  • دانلود نمونه سوالات آزمون استخدامی آموزش و پرورش مربی پرورشی
  • بهداشتی ها|بهداشت مدارس|مربیان بهداشت
  • دانلود نوحه طبل و دهل 96 / نوحه بیس دار شور - نوحه جدید
  • دانلود نوحه های بی کلام با ریتم طبل و سنج
  • دانلود اهنگ شاد بیکلام بندری با کیفیت عالی و لینک مستقیم
  • دانلود سرود ملی جمهوری اسلامی ایران (باکلام و بی کلام) + متن
  • دانلود نواهای بی کلام دفاع مقدس | نگارنامه
  • رو رختخوابی شیک از کجا بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ | تبادل نظر نی نی سایت
  • فروش کمد برزنتی جالباسی و بندرخت | خانه و آشپزخانه در شوشتر
  • آموزش دوخت کاور قابلمه برای پیک نیک • مجله تصویر زندگی
  • آموزش دوخت سبد پارچه ای - مجله تصویر زندگی
  • دوخت ساک پارچه ایی برای جای وسایل
  • چگونه با وسایل قدیمی و کهنه تان دکوراسیون خانه تان را تغییر دهید (+عکس)
  • راهنمای تعمیرات وانت مزدا B2000i
  • یافتن ایرادات خودرو | مجله پدال
  • هرآنچه راجب پژو پارس بايد بدانيد
  • پنج راه ارزان‌قیمت برای افزایش توان خودرو | مجله پدال
  • بس کن رباب این گریه ها برای تو اصغر نمی شود - مامانم
  • بس کن رباب حرمله بیدار میشود سهم تو دوباره خنده انظار
  • پای صحبت کنکوری‌های برتر شهرستانی
  • قانون تاثیر قطعی ۲۵درصدی معدل سال سوم درکنکور ابطال‌شد - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • بهترین و برترین منابع کنکور سراسری 95 برای رشته ی تجربی
  • قبولی دختر 13ساله در رشته پزشکی - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • رفع محدودیت‌های پذیرش دانشجو در دانشگاه علوم پزشکی بقیه‌الله | خبرگزاری ایلنا
  • شهید رتبه یک پزشکی و زندگیش را بشناسید
  • تحصیل در ترکیه بدون آزمون - آموزش زبان ترکی استانبولی
  • ساعت شمعی: تاریخچه، حقایق، و محدودیتها
  • اندازه های اندازه گیری درازا / واحدهای اندازه گیری طول - ایران سرزمین گنجهای گمشده
  • فروشگاه انرژی کالا - تاریخچه اندازه گیری
  • تاریخچه زمان و ساعت در ایران
  • حقایق شگفت انگیز در مورد زمان وب سایت علمی بیگ بنگ
  • ریاضی پنجم دبستان - Android Apps on Google Play
  • شرایط و نحوه استفاده بازنشستگان از بیمه تکمیلی درمان - ایسنا
  • نحوه محاسبه حداقل حقوق بازنشستگان
  • تعاونی مسکن بازنشستگان آموزش و پرورش
  • آغاز ثبت نام وام ضروری بازنشستگان کشوری/ اعلام شرایط دریافت وام - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • افزایش حقوق بازنشستگان حداقل‌بگیر در سال 96 - سایت خبری تحلیلی تابناك|اخبار ایران و جهان|TABNAK
  • دانلود رایگان کتاب جامعه شناسی تحریفات عاشورا - کتاب خوب
  • دانلود کتاب جامعه شناسی تحریفات عاشورا - سید عبدالحمید ضیایی - کتابراه
  • دانلود کتاب جامعه ‏شناسی تحریفات عاشورا | کتاب
  • دانلود کتاب جامعه شناسی تحریفات عاشورا سید عبدالحمید
  • امام حسین (ع) - دانلود کتاب"جامعه شناسی تحریفات عاشورا"
  • جامعه‌شناسی تحریفات عاشورا
  • دانلود کتاب آموزش امنیت وب سایت
  • دانلود کتاب تحقیق در تفسیر ابوالفتوح رازی (جلد سوم)
  • دانلود نوحه محمود کریمی به نام واویلا حرم آواره شده
  • دانلود آهنگ جدید علیرضا عباس زاده با نام واویلا حرم آواره شده
  • دکتر گیتی خلیلی متخصص پوست مو | تبادل نظر نی نی سایت
  • دانلود Google Play services v10.2.91 - گوگل پلی سرویس اندروید (فول)
  • دانلود Google Play Games 5.2.25 – برنامه بازی های گوگل پلی اندروید
  • بهترین راه‌های دسترسی به گوگل پلی برای دانلود اپلیکیشن - زومیت
  • آموزش دانلود و نصب گوگل پلی بصورت مستقیم از سایت سازنده + تصاویر
  • نگارش فارسی ششم دبستان - Android Apps on Google Play
  • نگارش فارسی ششم دبستان APK version 2.2 | apk.plus
  • کتاب فارسی ششم دبستان نوشتاری on the App Store
  • فارسی نوشتاری ششم دبستان for Android
  • دانلود کتاب فارسی مهارت های نوشتاری ششم دبستان | DoArticle
  • App فارسی نوشتاری ششم دبستان APK for Windows Phone | Android games and apps
  • فارسی نوشتاری درس دریاقلی ششم ابتدایی Sixth Grade
  • ششم / علوم تجربی/ درس ۱: زنگ علوم | وبلاگ خبری و آموزشی گاما
  • علوم تجربی ششم دبستان - Android Apps on Google Play
  • علوم تجربی ششم دبستان - Android Apps on Google Play
  • دانلود سریال کره ای چهره ی پادشاه The Kings Face
  • دانلود سریال کره ای گردش خانواده Family Outing
  • دانلود سریال هونگ گیل دونگ شورشی Rebel Hong Gil Dong | فارس کره
  • ویکی‌پدیای پزشکی آفلاین - Android Apps on Google Play
  • SibMusic | Search for you favourite Songs, Albums and Artists online
  • دانلود موزیک ویدیو دیگه دیره از ناهید
  • دانلود کتاب راهنمای مطالعه سنجش خرد ناب (نسخه PDF)
  • درباره کتاب راهنمای مطالعه سنجش خرد ناب - Noor Specialized Journal Website
  • دانلود کتاب نقدی بر فلسفه کانت
  • هدف راهنمای مطالعه سنجش خرد ناب خواندن کانت بدون استاد است - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • کتاب سنجش خرد ناب:ایمانوئل کانت | شهر کتاب آنلاین
  • همبستگی‌ فلسفه‌های سه‌گانه کانت - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
  • فلسفه ی کانت برای نوآموزان انتشار یافت
  • چطور کتاب‌های قطور را تا انتها بخوانیم؟ | چطور
  • دانلود نوحه طبل و دهل 96 / نوحه بیس دار شور - نوحه جدید
  • شب ششم محرم 91/شور محمود کریمی با ضرب طبل در رثای قاسم (ع)
  • دانلود نوحه بیس دار طبل و دهل برای ماشین 96 - نوحه جدید
  • دانلود مداحی مخصوص ویژه محرم 96 برای ماشین بیس دار - نوحه جدید
  • ویدیو فیلم کبوتر های پرشی ( آپارات ) - سرزه
  • کیلیپ فیلم کبوتر پرشی پاکستانی +( آپارات ) پخش - سرزه
  • فیلم کبوتران مسافتی جناب آقای حسن بای. شماره تماس 09113723557 اپارات | فیلم و ویدیو ورزشی
  • فیلم کبوتران پرشی قشنگ افغان ( آپارات ) -دانلود و پخش - سرزه
  • کلیپ کبوتران مسافتی جناب آقای حسن بای. به شماره تماس 09113723557 آپارات | فیلم و ویدیو ورزشی
  • فیلم کبوتر نوک قنار کبوتر نوک قنار
  • این صفحه شما را به مطلب زیر هدایت می‌کند:

    رمان جبر روزگار - قسمت آخر - محتا

    برای مشاهده مطلب فوق، از لینک مقابل استفاده نمایید: رمان جبر روزگار - قسمت آخر - محتا
    این مطلب در وبسایت www.mahtaa.com منتشر شده است و ‌«مجله فارسی» در قبال آن هیچ مسئولیتی ندارد. بیشتر بدانید
    با عنایت به اینکه سایت «مجله فارسی» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است. (قانون تجارت الکترونیک)
    26-09-2017@05:27:37 GMT
    - قسمت آخر - محتا

    ۲۷ مرداد ۱۳۹۶

    فهرست آخرین مطالب رمان جبر روزگار – قسمت آخر ارسال شده توسط تاریخ: ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ در: , 204 مشاهده نویسنده: کیان.ن

    بعد از آن اتفاقات تحقیر ها ، توهیین ها و تحمت ها شروع شد. رها خسته و بی حال فقط میشنید و حرفی نمیزد. میسوخت و فریاد نمیکشید. مینشست و اطرفیانش را نگاه میکرد که چطور وجودش را لبریز از غم میکنند اما شکایتی نداشت . مادرش هم تا همین عروسی دختر خاله اش با او قهر بود. اما کم کم نرم شد. بعد از این اتفاقات دیگر پیش روانپژشکش نرفت. در خانه مثل یک زندانی بود و شب و روز در تنهایی و سکوت مینشست و فکر میکرد . حرفهای چشم پژشکش، پوشیدن لباسهای پدرش و در نهایت عروسی دختر خاله اش را از نظر گذراند تا این که به امروز رسید .

    به خودش آمد سیگاری که در دستش بود را روی زمین انداخت. با خودش گفت این دیگر چه کار بیهوده ای است . نباید میکشید مگر دود کرن میتواند آدم را آرام کند؟ اگر بتواند فقط یک توهم زود گذر است . سینه اش میسوخت و دهانش مزه ی تلخی گرفته بود. یاد مادرش افتاد که اگر میفهمید او سیگار کشیده است حسابی غصه میخورد و دلش میشکست . رها طاقت غم خانواده اش را نداشت. دیگر نمیخواست که مادرش بخاطر او اشک بریزد. بلند شد و سیگارش را درون سطل اشغال انداخت. لباسش بو گرفته بود. باید کمی صبر میکرد تا این بو کمتر شود. همانجا به خودش قول داد که هیچ وقت لب به سیگار نزند. دود کردن و به هوا فرستادن توتون یک سیگار نمیتوانست مرحم درد ها باشد. نمیتوانست اعصاب متشنجش را آرام کند. فقط مشکلات بیشتری را برایش به وجود می آورد. دعوا ها و حرفهای بیشتر و بی اعصابی و بی قراری بیشتری را با خود به همراه داشت . برای همین تصمیمش قطعی شد. همین یک بار را هم اشتباه کرده بود.

    اشک هایی که در این مدت ناخواسته صورتش را پر کرده بود پاک کرد. نفرتی که در قلبش نسبت به بعضی افراد حس میکرد همانجا روی صندلی جا گذاشت و تصمیم گرفت دیگر حالات و احساساتش را بروز ندهد. همه را در خودش حبس کند و نگذارد که باعث رسوایش شوند. فهمیده بود که مادرش تحمل چنین مشکل بزرگی را ندارد. او میخواست مثل همیشه از رها حمایت کند و برای رفع مشکلش تلاش کند. اما این بار همه چیز متفاوت بود. با وجود حرفهایی سنگینی که از او شنیده بود میدانست که مادرش چقدر دوستش دارد. چقدر به او اهمیّت میدهد و چقدر از اعماق وجودش برای او غصه میخورد. آن رفتار ها و آن حرف ها را گفته بود چون طاقت بی ابرویی رها را نداشت.
    طاقت نداشت ببیند دخترش روز به روز بیشتر مرد میشود و بیشتر خودش را نشان میدهد. او میخواست رها مثل یک انسان عادی با خوشی و راحتی زندگی کند. برای همین هر وقت که فکر میکرد شاید چنین چیزی اتفاق نیفتد دیوانه میشد و هر چه به ذهنش می آمد را به زبان می آورد. از نفرین گرفته تا فحش و… اما شاید هیچ کدام از ته دلش نبود. هر چه باشد او یک مادر بود و سعی داشت تا با آن رفتارها رها را به خود بیاورد. آنها فکر میکردند که این طرز تفکر دست خود رهاست و اگر بخواهد میتواند تغییرش دهد. اما کاش میفهمیدند که تمام این ها نه تلقین است، نه ارادی که با خواست خود رها به راحتی تغییر کند. برای همین رها تصمیم گرفته بود، وجود واقعی خودش را که کم کم داشت جوانه میزد در همان جا پژمرده کند و نگذارد این جوانه بیش از این پا از خاک افکار و احساسات درونی خودش فراتر بگذارد. که خانواده اش را با بیشتر نشان دادن خود واقعیش ویران کند.

    رها همه چیز را آنجا و بر روی ان نیمکت جا گذاشت و به سمت در خروجی پارک به راه افتاد . تصمیم گرفت تا خانه قدم بزند. دیگر به بهار فکر نمیکرد و دیگر هیچ حسی به او و مسعود و یا منصور نداشت. از پارک بیرون آمد و به خودش قول داد که دیگر حتی از نزدیکی آن پارک هم عبور نکند.

    به خانه رسید و بعد از صرف ناهار رفت تا کمی بخوابد. رفتارش با مادر و پدرش بهتر شده بود و کم کم داشت همه چیز مثل قبل میشد و از حرف هایی که پشت سرشان میزدند کاسته میشد. آن روز هم مثل تمام روزهای دلگیر زندگیش، سپری شد. فردا های دیگر هم آمدند و رفتند با همان احساس ها و با همان اجبار های بی رحمانه. اما با این تفاوت که رها دیگر مشکلی به وجود نمی آورد. بعضی وقت ها شب ها در خلوت اتاقش تا نزدیکی صبح اشک میریخت . بعضاً وقتی کسی خانه نبود، به در و دیوار مشت میزد و عصبانیتش را روی آن ها خالی میکرد.

    مادرش اجازه داده بود تا دوباره به کلاس های بسکتبالش باز گردد. ولی او دیگر حوصله اش را نداشت. به شدّت افسرده بود اما افسردگیش را هم بروز نمیداد و الکی میگفت و میخندید، تا مادرش خوشحال باشد. فکر کند حال رها بهتر شده و آرام است. اما این طور نبود. حال رها از همیشه خراب تر بود. چون دیگر حق بروز دادن غم و عصبانیتش را هم نداشت. بعضی وقت ها به همراه مادرش به خانه ی مادر بزرگش میرفت و الکی نشان میداد که حالش خوب است. تنها چیزی که او را لو میداد چشمانش بود. کاش کسی پیدا میشد که حرف های رها را از چشماانش میخواند. غم بی نهایت و درونی اش را از نگاهش میفهمید. اما متاسفانه هیچ کس نبود.

    هر از گاهی با الهام، تنها سنگ صبورش و خواهر عزیزش ، درد و دل میکرد. اما خیلی کم . به او هم نشان نمیداد که در درونش چه غوغایی بر پاست.

    درس میخواند و فیلم نگاه میکرد تنها کار های مهم زندگیش همین ها بودند. در کار های خانه بدون اعتراض به مادرش کمک میکرد. در دلش عذاب میکشید اما به روی خودش نمی آورد. او فقط میخواست مادرش خوشحال باشد .

     

    همینطور تکراری ، با دلی پر از غم ، دنیایی پر از نا امیدی و بی حوصگی روزهایش سپری شدند. تا اینکه مهر ماه فرا رسید و او توانست دانشگاهش را ادامه دهد. روز اول کلاس در کنار دختر خوش اخلاق و چادری ای نشست و سر صحبت را باز کرد. بعد از آن ماجرا ها دیگر هیچ حسی در وجود رها نبود. زیبایی هیچ دختری حالش را درگون نمیکرد و یا تماس های فیزیکی با کسی قلبش را به لرزه در نمی آورد. به جز همان دختری که در آرایشگاه دیده بود و همان یک بار. او اصلا رهای قبل نبود. قلبش تهی بود از هر احساسی . برای همین این بار به راحتی با سه دختر ارتباط برقرار کرد. نه نگاهش را گرفت و نه ارتباطش را در داخل چهار چوب نگه داشت و اصلا از حرف ها و ابراز محبتهای دخترانه احساساتی نشد. راحت در کنار دوستانش مینشست و راحت دست آنها را میگرفت. چیزی در وجود رها مرده بود به نام شور و شوق جوانی. خودش را مثل پیرمردی میدید که تمام احساسات و هیجاناتش ته کشیده و منتظر است تا زود تر میهمان ملک الموت شود . اما اگر در وجودش کمی از حالات و احساسات گذشته اش بود حتما باز هم از دوستانش فاصله میگرفت. باز هم نمیگذاشت تا دختری به او نزدیک شود و دست در دستانش بگذارد و یا ابراز علاقه های دوستانه به او بکند.

    رها این بار یک چیز را خوب فهمیده بود. خیلی سخت و تلخ اما تجربه ی بزرگی را کسب کرده بود. آن هم این که فهمیده بود: نباید حرف های محبت آمیز و رفتارهای دوستانه ی دخترها را به حساب دیگری بگذارد. فهمیده بود این ذات دختر هاست که با دوستانشان اینطور رفتار کنند. هر چند درک دلیل این همه نزدیکی رفتارشان برایش مشکل بود. اما سعی میکرد او هم مثل آنها باشد و مثل آنها ابراز محبت کند. رها همیشه، از فکر این که، اگر کسی به او زیادی نزدیک میشود پس او را زیادی دوست دارد، ضربه خورده بود. اما دیگر میفهمید که تمام رفتار های دختر ها عادی است. او نباید جدی بگیرد و بی اهمیت از کنار تمام حرفها و … بگذرد. رها دیگر اصلا به آن محبت ها وابسته نمیشد و اصلا برایش مهم نبودند. شاید علت این رفتار نرم دختر ها با هم فقط به خاطر روحیه ی حساس و ظریفشان بود. رها چیزی از این روحیه نمیفهمید اما خودش را مثل آنها میکرد. به طوری که شاید هرگز کسی متوجه نشود که رها خود واقعیش نیست و نقش فرد دیگری را بازی میکند.

    با دوستی با آن سه دختر از میزان تنهاییش کمتر شده بود. اما پسران کلاسشان روی اعصابش قدم رو میرفتند. نمیدانست چرا؟ اما دوست نداشت آن ها به دوستانش زیاد نزدیک شوند و با دوستانش بگو و بخند کنند. شاید علتش همان رگ غیرتش بود. شاید حسادت و یا شاید حس مالکیت، واقعا نمیدانست علت حساسیتش چیست؟ با دیدن پسر های کلاس و فکر اینکه الان میتوانست جای آنها باشد و از زندگیش لذت ببرد آتش میگرفت و عصبی میشد. این عصبانیت ناخودآگاه در رفتارش تاثیر میگذاشت و باعث بروز کمی از افسردگی های درونش میشد. ولی دوستی با آن سه از این افسردگی هایش کاسته بود. هر چند که وقتی در مورد مسائل دخترانه مثل ازدواج، مو و … صحبت میکردند، حسابی احساس غربت و ناراحتی میکرد. ولی سعی میکرد با آن هم کنار بیاید.

    باز هم روز ها از پی هم گذشتند تا اینکه ماه محرم فرا رسید. علم های سیاه رنگ عذا در تمام شهر به چشم میخورد و ناخودآگاه احساس غم بیشتری به قلب رها چنگ میزد. با خودش فکر میکرد شاید باید به اعتقاداتش رو بیندازد و در این ماه از خدا بخواهد که دردش را دوا کند. اما بعد نا امید میشد معجزه ها را باور نداشت . انها فقط برای پیامبر و امامان بودند. امکان نداشت که در زندگیش یک معجزه رخ دهد. تنها یک راه خلاصی وجود داشت ان هم دعا برای کوتاه شدن عمرش بود.

    شب ها که صدای طبل ها و نوحه خوان را از دور دست ها میشنید دیوانه میشد. دلش آنچنان در حسرت مرد بود میسوخت که رها احساس میکرد این غم تا مغز و استخوانش را میسوزاند و دست و پایش را بی حس میکند. مادر و پدرش شب ها از شدت خستگی زود میخوابیدند. ولی رها منشست و با صدای نوحه خوان و طبل ها و نی سوزناکی که به گوشش میخورد حسرت تلمبار شده بر دلش را بیشتر میکرد و مظلومانه اشک میریخت .

    پسر عمه اش که دوست و هم بازی دوران کودکیش بود به همراه شوهر عمه اش هر شب به مسجد میرفتند. و در شاه حسین های عزاداری شرکت میکردند. رها چند بار از خانواده اش تقضا کرده بود تا بگذارند او هم با آن ها برود و حد اقل نگاه کند که هم جنسان واقعی اش همان طور عزاداری میکنند که آرزوی او بود.اما پدر و مادرش قبول نکردند و گفتند:« تو اصلا منطقی فکر نمیکنی و منطقی حرف نمیزنی»

    دوست داشت تا او هم میتوانست مثل پسر های جوان لباس سیاه بر تن کند. زبلی بردارد و هماهنگ با بقیه ان را به صدا در آورد یا مثل عده ای دیگر، پرچم را به کمرش ببندد و آن را دور خودش بچرخاند و یا مثل اکثر مردم دوش برادرانش را بگیرد و پا به پای انها مراسم شاه حسین را انجام دهد. اما هیچ کدام ممکن نبود. رها فقط میتوانست چادری که کاملا مخالف روح مردانش بود بر سر کند؛ در قسمت زنانه بایست و به تمام ان حرکات با دیده ای اشکبار نگاه کند و هیچ نگوید.

    یک روز به همراه عمه اش با آن ها به هیئتشان رفت. در گوشه ای ایستاد و همان طور مثل همیشه فقط نگاه کرد. او در حسرت این طور عزاداری کردن بود. آن وقت خانواده اش از او میخواستند به قرائت زنانه ای برود که هر روز تا ده محرم در خانه ی مادر پدرش برگذار میشد. دامن مشکی دخترانه به تن کند. جوراب شلواری بپوشد. چای پخش کند و به حرف های زن گوینده که در مورد حجاب و … بود گوش کند و هزار بار بیشتر احساس بیچارگی کند. هزار بار با خودش زمزمه کند:« جای من تو این مجالس زنانه نیست.» زیر چنین حالتی له شود و صدایش در نیاید. برای همین او به خانه ی مادر بزرگش نمیرفت. چون بعضاً تحمّل آن فضا از حد توانش خارج بود. همیشه هم خانواده ی پدریش از او دلگیر میشدند و شکایت میکردند که چرا نمی آید؟ مادرش فقط چند بار میگفت و دیگر اصرار نمیکرد. رها هم از خدا خواسته در خانه مینشست و برای درد هایش زانوی غم بغل میگرفت.

    آن شب در دسته ی عزاداری حالش دست خودش نبود. با بیچارگی تمام زار میزد و میگفت :« آخه خدایا منم باید بین اونا باشم چرا باید با این چادر اینجا وایستم؟ چرا باید فقط نگاه کنم ؟خدایا آخه جای من اونجاست من عذاب میکشم. » اما باز هم به خانه که آمد، بروز نداد که در آن شب چه کشیده است و چقدر گریه کرده است. فقط الکی خندید و حال خرابش را پشت شوخی و… پنهان کرد.

    محرم حال او را بد تر کرده بود. چه با قرائت های زنانه، چه با حسرت شرکت در شاه حسین، چه با چادر مشکی که روی سرش می انداخت و چه با درد این که به جرم دختر بودنش، باید مینشست و منتظر میماند تا کسی بیاید و شب ها او را با خود بیرون ببرد تا بتواند نظاره گر حسرت هایش شود. وقتی هم کسی نبود با غم فراوان در تاریکی اتاقش مینشست و به صدا ها گوش فرا میداد. میشکست و باز هم میگفت:« جای من اونجاست بین تموم مردا نه اینجا کنج اتاقم.»

    احساس میکرد در این روزها بیزاری از جنسیتش بیشتر شده و بیشتر عذابش میدهد آن قدر که میترسید باز هم تصمیم به خود کشی بگیرد. هرچند تصمیماتش هرگز عملی نمیشد برای همین در دانشگاه در به در دنبال کسی میگشت تا دکترو روانشناسی را به او معرفی کند که در این زمینه تخصص دارد تا شاید از این طریق بتواند از فشار هایی که رویش هست بکاهد. اساتیدش هم چند نفر را به او معرفی کردند از جانب یکی دو تایش نا امید شد.

    اواخر ترم بود که از مادرش خواست به مطب شخصی که به او معرفی کرده بودند برود. مادرش هم قبول کرد . اما رها میترسد که نکند هزینه اش زیاد شود. درست بود که اخیراً هم مادرش و هم پدرش هر دو با هم کار میکردند. ولی باز هم آن قدر پول نداشتند که دو هفته یک بار خدا تومن خرج یک ویزیت کنند. رها پیش خودش فکر میکرد که یک بار پیش آن دکتر میرود و اگر ببیند هزینه اش زیاد است جلسات درمان را ادامه نمیدهد. تا خودش کاری پیدا کند و بتواند هزینه ی آن را بپردازد.

    اصلا خوشش نمی آمد که این طور وابسته ی خانواده اش باشد. دوست داشت کار کند و مستقل باشد. تا دیروز که بیکار بود خانواده اش اجازه ی کار کردن به او را نمیدادند و حالا هم که آن ها اجازه میدادند هیچ کسی او را با این ساعات کلاسی اش نمی پذیرفت و نمیتوانست جایی مشغول شود. او باید یکی را انتخاب میکرد یا درس و دانشگاه و یا کار، پول و استقلال اما رها درس و دانشگاه را ترجیح میداد.

    بالاخره رها با مطب آن روانشناس تماس گرفت و از او وقت گرفت.

    روز یکشنبه فرا رسید روزی که وقت ویزیت داشت. فردایش، یعنی دوشنبه، ۲۸ سفر بود منصور و محمود به مشهد رفته بودند. اما قبلش منصور با او تماس گرفت و خواست که حلالش کند. رها هم سریع او را بخشید. رها شدیداً دل رحم بود و اصلا کینه ای در وجودش نبود. او حتی بهار را هم تا حدودی بخشیده بود. از منصور خواست که دعایش کند. گفت که خیلی محتاج است. منصور هم گفت خودش زنگ میزند و تلفن را رو به حرم میگیرد تا رها خودش حرفهایش را بزند. احتمال میداد که علت این نرمی منصور زن داییش است. همان زندایی ای که به رها خیلی نزدیک بود. رها چند روز پیش در خانه ی مادر بزررگش همه ی حرفهایش را به او زده بود. خواسته بود که بیشتر از این در موردش بد فکر نکنند و دلش را نشکنند. ظاهراً نظر زن دایی اش هم عوض شده بود و منصور را هم قانع کرده بود از بهار حلالیّت بگیرد.

    آن روز صبح از دانشگاه برگشته بود که منصور زنگ زد و گفت در مقابل ضریح امام رضا قرار دارند هر چه میخواهد بگوید. رها سکوت کرد نمیدانست چه بگوید و چطور حرف بزند. فقط توانست بگوید :« آقا حالم خیلی خرابه. همه صبر و طاقتم ته کشیده تو که خودت همه چیو میدونی. دیگه من چی بگم؟ تو رو به خدا پا در میونی کن. خودت یه جوری حلش کن نمیدونم چطوری ولی یا شفامو بده یا از خدا بخوا جونمو بگیره. من دیگه نمیتونم. خسته ام آقا، خیلی خسته ام » دیگر گریه اش گرفته بود. نمیخواست منصور بفهمد گریه کرده است. برای همین سریع تلفن را قطع کرد و ادامه ی حرف هایش را با گریه ی بلندی که سر داده بود به خدا گفت. به امام زمانش گفت. به همه گفت و گفت و گفت تا خسته شد. آخرش گفت:« باشه فقط بهم بگین چی کار باید بکنم ؟ من دردم رو به کی باید بگم ؟اصلاً بهم بگین چطوری صبر کنم تو این درد؟ تو رو خدا دیگه بسه دیگه یکی جوابمو بدین .» آن قدر گریه کرد تا چشمانش بسته شد. مادرش بیدارش کرد که وقت ویزیتش است و باید حاضر شود.

    با هم وارد مطب شدند. وقتی منشی گفت هزینه اش میشود ۹۰هزار تومان گوشهایش سوت کشید. به مادرش گفت بیاید تا برگردند و داخل نروند. اما مادرش قبول نکرد و او را به اجبار به مطب دکتر فرستاد و خودش رفت تا از کارتش پول بکشد. رها احساس شرمندگی زیادی میکرد. شاید برای یک بار ۹۰ هزار تومان پول زیادی نباشد اما برای دو هفته ای یک بار مقدار زیادی بود. به ناچار وارد شد و رو به روی صندلی دکتر نشست. بعد از سلام و… دکتر که مرد نسبتا مسنی بود گفت:« خب مشکلت چیه خانوم ؟»

    رها با کمی اخم گفت : «شما رو یکی از اساتیدم معرفی کردن. برای اختلال هویت جنسی مزاحمتون شدم. همون مشکلاتی که ترنس ها تو سنای مختلف دارن و دارم »

    دکتراز او خواست تا بیشتر توضیح دهد. او هم بعضی چیزها را گفت. میخواست بیشتر حرفهای دکتر را بشنود. برای همین خیلی خلاصه مقداری اشاره کرد. دکتر گفت خب خانوم راد… رها عصبی شد. دکتر گفت :«با کلمه ی خانوم مخالفتی نداری ؟» رها گفت:« اتفاقاً خیلی مشکل دارم با این کلمه.» دکتر گفت:« خیلی خب، ببین نمیدونم مراحل قانونی تغییر جنسیت رو میدونی یا نه؟ اما من یک بار بهت توضیح میدم و تو هم به حرفهای من گوش کن. شما میتونی بری به دادگاه و درخواست تغییر جنسیت بدی. بعد میفرستنت پیش دکتر داخلی و غدد و یک روانشناس و .. تا اونا شرایطت رو مورد برسی قرار بدن و ببینن آیا تغییر جنسیت تو شما مشکلی به وجود میاره یا نه؟ اگه دکتر ها تأیید کنن برگه ها رو میفرستی رای قاضی و اون هم باید تأیید کنه که بعضا رد میکنه بخاطر اختلاف نظرهای فقهی که دراین زمینه وجود داره. این طور که من شما رو میبینم دکتر غدد به احتمال زیاد مخالفت کنه چون همه چیزت به طور عادی و دخترونس از نظر ظاهری. البته احتمالش هم هست که موافقت کنه. پس اینکه بتونی مجوز تغییر جنسیتو بگیری یا نه حتمی نیست. شاید کلا نشه شاید هم بشه. بعد از حکم جراحی هزینه ی زیادیی میبره و یک سال طول میکشه تا شما رو برای جراحی آماده کنن اونم مشخص نیست که بدن شما این تغییرات و بپذیره یا نه؟ که صد در صد عمل سخت و مهمی رو خواهید داشت که درد آورم هم هست. تازه بعد اونه که باید بدونی با تغییر جنسیت مشکلاتت حل نمیشه. شاید بیشتر هم بشه. تو جمع مردا هیچ وقت به چشم یک مرد واقعی بهت نگاه نمیکنن. مورد تحقیر و تمسخر قرار میگیری. مدل و فرم استخون بندی بدنت تغیییر نمیکنه و همین شکل دخترونه میمونه. از همه بد تر مورد توجّه مردان هم جنس باز قرار میگیری که این خیلی دردناک تره . از طرفی تو جمع خانوم ها هم راهت نمیدن چون دیگه دختر نیستی. خانوادتم که به احتمال زیاد ازت توی این تصمیمت حمایت نکنن و تو تنهای تنها با مشکلاتت مواجه بشی و مجبور باشی گوشه گیری کنی. در واقع از این جا رونده و از آون جا مونده میشی. در حالی که اگه دختر بمونی شاید بتونی راحت تر زندگی کنی و با خانوم های هم جنس گرا ارتباط برقرار کنی و تنها نباشی .»

    حالات رها دگرگون شده بود درست بود که به تغییر جنسیت امیدی نداشت درست بود که بیشتر این ها رو میدانست اما اینطور شنیدن آن ها حالش را دگرگون کرده بود فکر میکرد اگر روزی بتواند تغییر جنسیت بدهد از شر مشکلاتش خلاص خواهد شد اما این طور که دکتر میگفت چنین چیزی وجود نداشت . دکتر متوجه بی قراری های رها شد و گفت :« من میدونم شنیدن این حرف ها برات خیلی دردآور و سخته اما من باید اینارو بهت بگم که با آگاهی کامل تصمیم بگیری و بعداً اگه شکست خوردی نگی که کسی اینا رو بهت نگفت. خیلی ها نمیتونن این شرایط رو هضم کنن چون با هزار امید تغییر جنسیت میدن و بعداً میبینن کسی به راحتی بهشون کار نمیده مورد تمسخر و تحقیر مردها قرار میگیرن واز جمع زن ها هم طرد میشن. مرد های هم جنس باز بهشون با طمع نگاه میکنن و نمیتونن در امنیّت زندگی کنن. از طرفی با هر دختری هم که بخوان ازدواج کنن دختر به محض فهمیدن این که طرف مرد واقعی نیست و تغییر جنسیت داده ولش میکنه. چون زن ها برای ازدواج مردهای واقعی میخوان و هر زنی نمیتونه قبول کنه که هیچ وقت مادر نشه و از این جهت هم مشکلاتت حل نمیشه. پس باید سعی کنی که بفهمی تغییر جنسیت نمیتونه یه راه حل خوب باشه .»

    رها :« خب پس من چی کار باید بکنم ؟ »

    دکتر :« باید فکراتو بکنی و تصمیم بگیری یا باید تغییر جنسیت بدی و یا باید با جنسیتت آشتی کنی اگه بخوای تغییر جنسیت بدی که من دیگه کاری ندارم و شما رو میفرستم پیش قاضی ولی اگه بخوای با جنسیتت آشتی کنی باید از ته دلت این تصمیم رو بگیری و به من بگی تا شروع کنیم.»

    رها :« اما آقای دکتر من خیلی سعی کردم. حتی چند بار قبول کردم که خواستگار بیاد برام همه سعیم رو کردم اما فایده نداشت هیچ چی عوض نشد من نتونستم به هیچ وجه با جنسیتم آشتی کنم. »

    دکتر:« خب این بار ما تو چارچوب رفتار سازمان یافته ای سعی میکنیم تا مشکل حل بشه و شما با جنسیتت آشتی کنی. اما این که بشه یا نه مشخص نیست.»

    رها :« اما اونطور که گفتین راه سومی هم هست که من با جنسیت خودم اونطور که میخوام زندگی کنم و با افرادی که میتونن با من باشن رابطه برقرار کنم.»

    دکتر:« بله اونم هست»

    رها :« ولی من فعلا آمادگی تغییر جنسیت رو ندارم روش دوم رو هرگز نمیتونم چون اصلا تصورش هم برام ممکن نیست و تصمیم سوم هم اشکالات شرعی داره که من نمیتونم باهاشون کنار بیام و نادید بگیرمشون. من یه پیشنهاد دیگه دارم. من میتونم با موی کوتا و لباسای دلخواهم به زندگیم ادامه بدم بدون اینکه بخوام با کسی باشم آیا شما میتونید با خانوادم در این مورد صحبت کنید ؟ من قول میدم که عوارض بدی نداشته باشه»

    دکتر:« نه نمیشه چون مسئولیت داره برای ما . فردا اگه هر اتفاقی بیفته خانوادتت من رو مقصر میدونن باید خودت راضیشون کنی مشخص نیست بعد این که خانوادت راضی شدن که تو اونطور که میخوای زندگی کنی بعدش چه اتفاقی بیفته شاید برات خوب باشه و حالت رو بهتر کنه شاید هم بد تر.»

    رها :« اما آقای دکتر من خودمو میشناسم و دارم میگم که به هیچ عنوان بد تر نمیشم. فقط کمی راحت تر زندگی میکنم همین . کار اشتباهی هم انجام نمیدم.»

    دکتر:« به هر حال من حرفامو زدم الان وقتمون تموم شده. هفته ی بعد باز هم بیا که راجع بهش حرف بزنیم.»

    رها کمی تعلل کرد و با خجالت گفت:«خب راستش میام آقای دکتر اما …» سکوت کرد. شکستن غرورش برایش سخت بود. اما مجبور بود ادامه داد :«راستش شغل بابام آزاده و ما شرایط مالی خوبی نداریم خودمم به خاطر دانشگاهم نمیتونم کار کنم و این هزینه هم کمی سنگینه دوست ندارم باعث اذیت خانوادم بشم.»

    دکتر که کارش درست بود کمی فکر کرد و گفت:« خب من به منشی میسپرم از شما کمتر هزینه دریافت کنه .»

    رها :« اما آخه نمیشه که اینطوری. شما هم …

    دکتر حرفش را قطع کرد :« نه ایرادی نداره خیالت راحت .»

    رها کمی خوشحال شد تشکر کرد. از مطب بیرون آمد و برای سلامتی و خوشی آن دکتر جوان مرد از ته دلش دعا کرد.

    در مسیر برگشت به خانه کمی با مادرش صحبت کرد. مادرش گقت:« فکر تغییر جنسیت رو از سرت بیرون کن. نمیشه اصلاً . من و بابات به کنار. ابرومون، شرمندگیمون، حرفای مردم به کنار، اما برای من عین روز روشنه که اگه این کارو کنی بد بخت میشی. نمیتونی یه روز خوش ببینی. پس سعی کن که بخوای با دختر بودنت کنار بیای . منم مادرتم صلاحت رو میخوام.

    رها گفت: راه سومی هم هست… و خواسته اش از دکتر را به مادرش هم باز گو کرد .

    مادرش گفت:« دیدی که آقای دکترم گفت خوب نیست برات .» رها گفت:« مامان کی گفت خوب نیست حرف دقیقی در موردش نزد .»

    مادرش گفت:« باشه اگه دکتر چیزی که تو میخوای رو قبول کنه ما مخالفتی نداریم .» از این نرمی و مهربانی مادرش تعجب کرده بود فهمیده بود که باز هم با شنیدن آن حرف ها اذیت شده و به شدت ناراحت است .

    مادرش گفت:« ولی بدون که ما هیچ وقت با تغییر جنسیت موافقت نمیکنیم .»

    رها کمی عصبی شد :« آره بخاطر ابروتون و بخاطر خودتون قبول نمیکنین. من اصلا مهم نیستم که .»

    مادرش:« برای من تو مهمی. مردم و حرفاشون و ابرومون به جهنم. من طاقت ناراحتی تو رو ندارم . میبینی که بخاطر تو چه چیزایی رو دارم تحمل میکنم. اصلاً اگه لازم باشه میلیاردی برات خرج میکنم هرجا بخوای میبرمت فقط تو رو خدا خوب شو.» مادرش بغض داشت و اگر ادامه میداد همان جا گریه میکرد. رها کلافه شد و از بغض مادرش ناراحت و عصبی شد. بالاخره گفت:« اخه مامان دست خودم که نیست. من با اختیار خودم که اینطوری نمیکنم. مرض که ندارم. من همه سعیم رو میکنم ولی نمیشه خب چی کار کنم ؟ من خودم از همه داغون ترم .

    مادرش با ناراحتی گفت:« میدونم دست خودت نیست اما همه سعیتو نمیکنی نمیخوای که خوب شی .»

    رها فهمید نرمی مادرش برای چیست. شاید کم کم داشت میفهمید که واقعا رها دست خودش نیست که نمیتواند با جنسیتش کنار بیاید. رها گفت :« آخه مامانم اگه میخواستم دختر باشم که دیگه این مشکلو نداشتم که.

    با یاد آوری صدای بغض دار مادرش دوباره اعصبی شد. گفت:«اصلاً من به جهنم. من میذارم که مردم و یه مرده ی متحرکم . اصلاً هر چی تو بگی. باشه موهامو بلند میکنم هر چی بخوای میپوشم .هر جا بگی میام . به جهنم که عذاب میکشم . میمیرم و زنده میشم. فقط تو ناراحت نباش .مریض نشو. من که غلط نکردم به روی خودم آوردم. ببین باز تو ناراحت شدی. اصلا دیگه هیچی نمیگم دیگه پیش دکترم نمیریم من خوب خوبم توم همه چیو فراموش کن .»

    مادرش :« چه فرقی داره منم با ناراحتی تو ناراحت میشم. من میبینم دیگه تو از وقتی رفتی دانشگاه بازم بد تر شدی. مشخصه دیگه. از رفتارات معلومه.» خواست بگوید ربطی به آن ندارد. خواست بگوید از محرم کنترلش روی بروز ندادن ناراحتیش کمتر شده. والا قبلاً وضعش بد تر بود و بروز نمیداد تا او ناراحت نشود. خواست بگوید دانشگاه از تنهایی و غمش کمتر کرده. اما پسر های کلاسشان و دیدن آن ها ناراحتش میکند. اما سکوت کرد و گفت:« نه اشتباه میکنی من قبلاً هم اینطوری بودم.»

    مادرش گفت:« نه دیگه من بچمو میشناسم دیگه قبلاً آروم تر بودی. الان بازم یه مدته حالت بد تر شده.»

    رها ترجیح داد بحث را تمام کند :« من که هر چی بگم تو باز فکر خودتو میکنی. باشه تو راست میگی. حق با تو.»

    به خانه رسیدند و رها سعی کرد نقاب بی تفاوتی به صورتش بزند و الکی بخندد تا مادرش بیشتر از این ناراحت نشود. برایش سخت بود ولی این کار را کرد تا خیال مادرش را راحت کند و به او کمی دلگرمی دهد با الکی شاد بودنش. نمیداند درک این که در عین افسردگی و بی حالی ابزار خوشحالی کردن برای کسی ممکن هست یا نه ؟ کسی میداند که این کار چقدر سخت وطاقت فرسا است ؟

    شب بعد از شام به رخت خواب رفت و با هزار و یک فکر خوابید .

    اما صبح آن روز یک صبح متفاوت بود. بیدار شد و گیج روی تخت نشست. به خوابش فکرد که عین حقیقت بود. شوکه بود. آیا خوابی که دیده بود حقیقت داشت؟ خودش در خواب گفته بود که آن را به هیچ کس نقل نخواهد کرد. با حسی خاص و غیر قابل باوری که در وجودش حس میکرد روزش را آغاز کرد. حالا انگار دیگر میدانست که چه کار باید بکند. انگار صبری بزرگ نصیبش شده است. حالش دگرگون بود. باور نمیکرد خوابش واقعی باشد. اما دوست داشت که آن را به حساب حقیقت بگذارد. تصویر خوابش نا مفهوم و نا پیدا بود. اما حرف ها به طور دقیق در ذهنش تکرار میشدند . با خودش تصمیمی گرفت. همان تصمیمی که در خوابش گرفته بود. با مهربانی به هدی و مادرش سلام کرد با هم صبحانه خوردند و رها دوباره به سراغ کتابهایش رفت. اما این بار دلش قرص بود.

    مشغول خواندن بود که صدای اذان را شننید. به ساعت نگاه کرد. در دلش ولوله ای شد. چقدر دلتنگ خواندن نماز بود. چقدر بیتاب نزدیکی به خدایش بود. دوست داشت یک لباس و شلوار مردانه ی سفید بپوشد و از رویش یک ردا بپوشد و قامت ببند و مثل یک مرد نمازش را بخواند. اما این کار را نکرد. وضو گرفت و چادر سفید و گل گلی اش را به تن کرد.عطر عجیب و دل نشینی را حس میکرد. سجاده اش را که مدّت ها بود شاهد بندگی کردن رها نبود پهن کرد.

    شروع نکرده آرامشی عجیب بعد از این همه هیاهو به سراغش آمده بود. شاید سر کردن چادر در خلوت خودش و خدایش ، خدایی که از مرد بودنش با خبر بود ، آزارش میداد. اما حالا این قدر غرق در وحود خدا بود که اصلا یادش رفت چادر سرش کرده است . کلمات را دانه دانه ادا کرد. غرق معانی سوره ی حمد شد.

    خدایش خدای مهربان عالمیان بود. از چه میترسید؟ خدایش عادل بود. پس نمیگذاشت حسرت به دل بماند. اصلاً همه ی آرزوهای حسرت شده اش همه ی نداشته ها و داشته هایش فدای همان که اینطور او را به سمت خود جذب میکرد. همان که رها را در آغوش کشیده بود و به او آرامشی داده بود که در تمام این مدّت آن را حس نمیکرد. او باید از خدای مهربانش صبر میخواست. باید فقط از او کمک میخواست. چه لزومی داشت که دائم گریه کند و دائم دلش بخاطر مرد نبودنش خون شود؟ اصلاً مگر چند روز عمر میکند؟ مگر این دنیا که آدم نمیداند چند لحظه بعدش چه اتفاقی می افتد ارزشی هم دارد؟

    در آن لحظه، اصلا مهم نیست که چه جنسیتی دارد مهم این است که الان در محضر خداست و در محضر او بالکل یادش رفته بود که کیست و چرا غصه میخورد با خودش فکر کرد که ای کاش این لحظه تا قیام قیامت طول بکشد و او هرگز سر از سجده ای که در آن حل شده بود برنیاورد و به قول اهل دل ها سیمش با خدا متصل شده بود. داشت معنی عاشق بودن را درک میکرد.

    چشمانش را بست. خودش را تصوّر کرد. اما نه؛ این تصوّر نبود. خودش را به وضوح در برابر چشمانش دید. مردی بلند قامت که با ردای سفید پیراهن و شلوار مردانه ی سفید، بر روی سجاده ای بزرگ ، مردانه ایستاده است. با آن موهای خرمایی روشن و کوتاه، چشمان درشت و قهوه ای و یک ته ریش زیبا، دستان پر مو و انگشتری عقیق دارد برای خالقش سجده میکند و غرق در حضور معبود بودن شده است.

    سجده اش کمی طولانی شد. حتی دیوار های اتاقش نگران این مرد دخترانه و یا دختری مردانه شدند. آیا رها سر بلند میکرد از سجده ی آخر نمازش؟ و یا نه مهمان خدا شده بود ؟

    شاید نباید قصّه ی رها در اینجا تمام شود. چون همه چیز زندگیش نصفه و نیمه مانده و هنوز چیزی به سر انجام نرسیده است. اما مثلاً اگر تمام نشود چه خواهد شد ؟

    حتما آن طور که او درس میخواند یکی از رتبه های برتر کارشناسی ارشد میشد و شاید در کارش از بهترین های کشور میشد . اما چه فایده؟ وقتی که هیچ وقت نمیتوانست از زندگی اش لذّت ببرد . حتی اگر تغییر جنسیت میداد هیچ وقت مشکلش حل نمیشد و درد ها هم چنان وجود خسته از غمش را در گوشه ای محاصره میکردند. صد در صد با آن قولی که به مادرش داده بود هر روز افسردگیش بیشتر میشد و تنهایی اش هم تا آخر عمر او را رها نمیکرد. پس ماندنش در این دنیای زشت و زیبا چه ارزشی داشت ؟

    زندگی واقعی با رمانها و فیلم ها تفاوت زیادی دارد. زندگی ای که انسان نمیداند فردای دیگری خواهد بود یا نه ؟ در زندگی واقعی رها و امثال رها نه خانواده هایشان راضی میشوند تا با تغییر جنسیتشان موافقت کنند. نه میتوانند حس های دو طرفه و طولانی مدت را تجربه کنند و آن طور که میخواهند به زندگیشان ادامه دهند. کمتر کسی از آن ها میتواند عشق زندگیش را پیدا کند و تا آخرین نفس کنارش بماند. خیلی ها با خودکشی به زندگی بی هدفشان خاتمه میدهند و دنیای بعد از مرگشان را هم تباه میکنند. اما عده ای دیگر صبر میکنند ولی مثل فیلم ها و داستان ها هیچ اتفاق خاصی برایشان نمی افتد و آنها تا اخر عمر تنهایی هایشان درد ها و رنج هایشان را تحمّل میکنند و با تحقیر ها کنار می آیند. خیلی ها نمیتوانند مثل رها خوش شانس باشند که این طور زود به مهمانی خدا دعوت شوند و از اجبار های بی رحمانه ی زندگیشان خلاص شوند و خیلی ها ی دیگر نمیتوانند خانواده ای مثل خانواده ی رها داشته باشند. آنقدر زیر سایه ی ظلم و ستم خانواده و فامیل قرار میگیرند که یا دق میکنند و یا فرار. که عاقبت فرار هم مشخص است …

    بهتر است بدانیم که ما انسان ها میتوانیم با کمی تغییر طرز فکر هایمان از فشاری که به آن ها وارد میشود کمتر کنیم تا شاید بتوانند ذره ای طعم زندگی کردن را بچشند.

    چرا همیشه باید این قشر از جامعه تباه شوند ؟ چرا همیشه باید با درد ها و رنج هایشان تنها باشند ؟ آیا ما در میزان بد بختی و هلاکت این قشر از جامعه چقدر مقصر هستیم و چه قدر سهم داریم؟ مثلا چه میشد اگر با کسانی که تغییر جنسیت میدهند بد رفتاری نشود و حق یک زندگی عادی به آن ها داده شود ؟ چه میشد اگر خانواده ها غم ها و مشکلاتشان را درک میکردند و حمایتشان میکردند ؟چه میشد اگر اطرفیان بخاطر نسبتی که با آن ها دارند احساس شرم نمیکردند؟ چه میشد اگر هزار و یک فکر و قضاوت در مورد آن ها نمیکردند؟ چه میشود که دختران و پسران عادی به این افراد فرصت ازدواج و عاشق شدن بدهند؟ چه بسا این نوع افراد بتواند بهترین همسر باشند و بهترین شریک زندگی . چون آنها عمری در حسرت مرد و یا زن بودن سوخته اند و این سوختن ها حسابی پخته و آماده ی شان کرده است و میتوانند خیلی بهتر از دیگران نقششان را ایفا کنند .

    وقتی حادثه ای رخ میدهد و مقصرش نیروی انسانی است و تعداد زیادی از افراد در آن حادثه جان خود را از دست میدهند. همه ی ما متأثر میشویم. اما هرگز به این فکر نکردیم که ترنس ها هر روز مثل برگهای خزان به زمین میریزند و مقصر مرگ آن ها بیشتر طرز فکرهای ما و نوع رفتار ماست. پس بیایید تا در این جنایت شریک نباشیم و سعی کنیم کمی این افراد را درک کنیم . انسان ها کی میخواهند بیاموزند تا بخاطر چیزهایی که دست خود فرد نبوده است او را تحقیر نکنند ؟ نمونه ی این ها زیاد است مثل نژاد سیاه و سفید در آمریکا ، مثل تحقیر افرادی که در ناحیه ی جغرافیایی خاصی متولد شده اند و در بعضی ناحیه ها بزرگ شمردن مردان و تحقیر زنان .

    رها و امثال رها هم قربانی یک جبرند. آنها این طور خلق شده اند و هرگز با انتخاب خود در این مسیر فدم بر نداشته اند. حتما با خود فکر میکنید که اگر بخواهند میتوانند خودشان را تغییر دهند و یا درمان کنند. ولی باید به این موضوع توجه کرد که این مشکل از بدو تولد با آنهاست و بعد از سن بلوغ از بین نمیرود. مثل کسی که از غذای خاصی بدش می آید. چنین چیزی غیر قابل تغییر است. شما هر چقدر هم که اصرار کنید آن فرد نمیتواند آن غذا را تحمل کند هر چقدر هم که آن غذا را به زور به خوردش بدهید باز هم نظرش عوض نمیشود و نمیتواند با آن کنار بیاید . بهتر است بدانیم بعضی چیزها هستند که غیر قابل تغییرند. آیا رواست که آدم ها بخاطر چیز هایی که دست خودشان نبوده و قدرت تغییرش را هم ندارند تحقیر و مجازات شوند ؟


    :لینک کوتاهhttp://www.mahtaa.com/?p=3952551 برچسب‌ها: به اشتراک بگذارید درباره نویسنده

    محتا یک وبسایت گروهی است که به صورت رایگان جدیدترین آموزش ها، اخبار و مطالب مربوط به تراجنسی در دنیا و ایران را ارائه می‌کند

    مطالب مرتبط ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ 4 نظر آراد م.

    من باید چیکار کنم؟ من باید مثل محراب(رها) تسلیم بشم و خودمو بکشم تا دختر باشم یا بجنگم برای پسر بچه ی وجودم که داره خودشو میکشه که بیاد بیرون؟ باید لباس دخترونه بپوشم، موهامو بلند کنم و بشینمو صبر کنم؟ یا برم بیرون و محکم با مامان بابام و دوستام حرف بزنم؟ باید بشینم و به این فکر کنم که ممکنه بدنم جراحی و هورمون ها رو پس بزنه یا ممکنه بهم کار ندن، یا به روزایی فکر کنم که با همه ی این دردا به خود واقعیم نزدیک ترم و آرامش بیشتری دارم؟ باید بذارم مامانم همچنان فکر کنه که من اگه به هر صورتی موهام بلند باشه و دامن بپوشم خوشحال ترم؟ یا بهش بگم که من پسرشم و میخوام که منو دوست داشته باشه چون من اینم و من وقتی خودم باشم خوشحالم؟ چند ساله که تو این دوگانگی ها موندم، لحظه ای که مامانم نگاه و بغض ناراحت و نا امید و دیوونه کننده ای داره وقتی من رو تو پیرهن مردونه ای که دارم امتحان میکنم برا جشن تولد دوستم مبینه، وجود آتیش میگیره و فکر میکنم که باید تا آخر جونم صبر کنم که مامانم دیگه اینجوری ناراحت نشه، و لحظه ای دیگه وقتی میریم مسافرت و پسرعموها و عمه هام، همبازی های بچگیم تا الانم رو میبینم تو خود واقعیم غرق میشم و اصلا فکر نمیکنم بقیه دارن با خودشون چه پچ پچی میکنن که این دختره چرا اینجوریه و بیچاره مامان باباش. یه روز پا میشم و میگم “دیگه باید دختر باشی، اینکه تو خوشحال باشی می ارزه به اینکه یه درصد خانواده ت و دوستات خوشحال نباشن؟؟ آخه چه طور میتونی انقدر خودخواه باشی؟؟” و یه شب تا صبح بیدار میمونم و تو بالشتم داد میزنم که به خدا حالم خوب نیست، به خدا نمیتونم، خدایا بذار بمیرم، بمیرم خودمو بقیه رو راحت کنم. من از کوچیک ترین حقم بازموندم، و این هیچ وقت تغییر نمیکنه، ولی باور دارم که وقتی در حال جنگیدن بمیرم خیلی خوشحال ترم، خیلی راضی ترم، و لحظه ایه که میگم “می ارزید برا مردن.” خواهش میکنم به من بگین، من باید دست بکشم و نجنگم؟ این درست تره؟ این جنگیدن واقعیه؟ واقعا نمیدونم چیکار کنم، میشه بهم بگین که باید ساکت باشم یا باید حرف بزنم?

    محتا

    هیچوقت نباید تسلیم شد هیچوقت
    همیشه امید و راهی هست حتی اگر خیلی دور باشه اما هست

    رویا

    وای واقعا جالب بود
    اشکمودراوردین
    واقعا همه اون چیزایی که من تجربه کردم سر رها اومد
    خوشبحالش کاش منم مثل اون بمیرم
    منم منتظر مرگم

    سامان

    چقدر سرنوشت و احساسات رها واقعی ترسیم شده بود
    تمام زمزمه های فکریش. دغدغه هاش.ترس ها نگرانیهاش به طرز وحشتناکی با واقعیت زندگی ای که من و امثال من تجربه کردیم و میکنیم شباهت داشت
    اینکه واقعا تغییرجنسیت راه حل نجات نیست و تازه ست جدید بدبختی ها شروع میشه،اینکه هیچوقت خانواده پذیرش نمیکنه و اینکه هیچ راه سومی نیست عین حقیقت در حال وقوع زندگی ماست
    اینکه هیچ دختری ما رونمیتونه بعنوان مرد زندگیش ببینه وتامردان سیسجندر وجود دارن لزومی درنابودکردن زندگیش باما وبه جون خریدن حرف مردم و هرگزمادر نشدنشون وطردشدن از خانواده اشون،وجود نداره، حقیقت محضه .نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیاهمینه(بگذریم ازاستثنائات که ممکنه زیاد هم بطول نینجامند)
    زندگی سخت ما هرگز روی خوشبختی نمیبینه وهرچقدر هم گریه میکنیم و از خدا میخوایم انگار خداهم مارو بخاطر دست اندازی به خلقتش و عدم پذیرش اونچه او با تمام خدایی و درایتش خلق کرده، دوست نداره.انگار خداهم از ما میخواد دست از نقش بازی کردن برداریم و مثل یک زن زنانگی کنیم و ابه وج آنچه برای یک زن تدبیر شده برسیم،وتا وقتی تسلیم خواست او که همان چیزیست که ابتدای خلقتمون نشونش داده نشیم نگاه محبت آمیزش رو آزمون دریغ میکنه
    حتی مرگمون که حق مسلم همه انسان هاست رو برامون در حد یه آرزوی دست نیافتی قرار داده تا براش روزها و شب ها ضجه بزنیم و التماس کنیم
    به نظرمیرسه در پایان نویسنده علارغم تصور خودش، رها رو بسیار خوشبخت ترسیم کرده چون بالاخره به یکی از آرزوهاش که الان دیگه تنها آرزوی من وشاید خیلی های دیگه مثل من باشه در سنین جوونی رسیده و بدون اینکه خودکشی کنه خدا از تحمل غم این دنیا آزادش کرده و تازه مقبول خداهم شده و به بهشت هم رفته
    محتای عزیز وتمام دوستان عزیز ترنس ازتون خواهش میکنم برای من هم دعا کنید تا به تنها آرزوی منطقی و بدون اشکالی که میتونم در دل و ذهنم بپرورونم و موجب آسیب به خانواده ام و خودم نشه برسم و هر چه زودتر منم برم پیش خدا و مقبولش باشم

    نظر بدهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    عدد زیر را تایپ کنید * دوباره لود کن وقتت تموم شد

    شکلک‌ها

    بله، مرا به فهرست دریافت ایمیل خود اضافه کنید.

    حامی محتا باشیدمی توانید به راحتی و با هر مبلغی حامی محتا باشید
    ۱۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۵ مرداد ۱۳۹۶ ۳۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۴ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۰ تیر ۱۳۹۶ ۰۱ تیر ۱۳۹۶ ۱۳ مهر ۱۳۹۱ ۲۹ تیر ۱۳۹۲ ۲۲ مهر ۱۳۹۱ ۲۹ مهر ۱۳۹۱ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۰ تیر ۱۳۹۲ ۱۷ مهر ۱۳۹۴ ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۷ اسفند ۱۳۹۲ ۱۲ فروردین ۱۳۹۵ در ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ در :

    سلام . من ارتون گله دارم ! هنوز جواب ِ سوالم ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    بهتر هست به یک روانپزشک مجری مراجعه کنید و با ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    بهتر هست به یک روانپزشک مجرب مراجعه کنند ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    میتونید با تغییر مدارک شناسایی ادامه تحصیل بد ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    خوبه ما در این زمینه از آمریکا جلوتریم :-D ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    ممنون تینای عزیز. البته متنت یکم آرمانگرایانه ...

    در ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ در :

    دوست عزیزم اگر نمیخوای شما رو گرایش بدونن خیل ...

    در ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ در :

    سلام کاش تلگرام یه چت برا این افراد درست میشد ...

    36 258 86 8 44 28 3 همکاری محتا و انجمن GID کانال تلگرام محتا مشترک خبرنامه شوید مشترک خبرنامه ما شوید و به 510 مشترک ما بپیوندید.

    ایمیل (بدون www) *

    نظرسنجی

    با توجه به تجربیات خود و اطلاعاتی که از دیگران دارید کدام جراح را برای ترنس های زن به مرد در ایران میپسندید؟

    دکتر مهرداد بقایی دکتر شهریار کهن زاد دکتر کامیار توکلی دکتر اسکویی دکتر بهرام میرجلالی سایر

     Loading ... برچسب ها


    تمامی مطالب تحت .منتشر می شود

    امکان پایین آمدن آی کیو نوزادان با فلوراید! جدیدترین تحقیقات می گوید در زنان_بارداری که در معرض فلورراید بیشتری هستند احتمال اینکه فرزندانی با آی کیو کمتر متولد کنند بیشتر است. در ادامه بیشتر بخوانید: فلوراید یک ماده معدنی طبیعی موجود در پوسته زمین بوده و به طور گسترده در طبیعت پراکنده است . برخی از مواد غذایی و منابع آب حاوی فلوراید هستند. این...
    طرز تهیه شله زرد به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم و ایام سوگواری امام حسین(ع) طرز تهیه شله زرد را در مطلب زیر ذکر کرده ایم. در ادامه بخوانید: مواد لازم برنج 2 لیوان شکر 5 لیوان گلاب 1 لیوان نمک 1 قاشق چایخوری کره 100 گرم زعفران سائیده 1 قاشق چایخوری خلال بادام 1/2 لیوان پودر پسته و دارچین به...
    ساکنان خانه های کوچک بخوانند! وقتی صحبت از دکوراسیون خانه های کوچک به میان می آید توجه به هر متر مربع ارزش دارد تا طراحی به گونه ای باشد تا فضا کوچک تر دیده نشود. این پیشنهادها به شما کمک می کند در چیدمان خانه دقت بیشتری به خرج دهید و در مورد هر متر مربع برنامه ریزی دقیق تر داشته باشید. در...
    کلید ورود هکرها چیست؟ تحقیقی جدید نشان می دهد هکرها از طریق بلوتوث به دستگاه های هوشمند نفوذ کرده و اطلاعات آنها را فاش می کنند. آنها از این طریق طی ۱۰ ثانیه، بدافزاری را در دستگاه ها منتقل می کنند. در ادامه بیشتر بخوانید: طبق یک گزارش جدید چنانچه کاربران بلوتوث تلفن همراه های خود را روشن نگه دارند در...
    علائم کمبود کلسیم کدامند؟ اصرار همه ما برای مصرف کلسیم در سن رشد کودکان مان برای تقویت وسلامت استخوان ها و دندان هایشان امری بدیهی است، اما در واقع همه ما هر روز نیاز به مصرف مقدار کافی کلسیم برای قوی نگه داشتن بدنمان تا حد ممکن داریم.در مطلب زیر به ذکر برخی علائم کمبود کلسیم در بدن انسان پرداخته ایم. ...
    علل از دست دادن حس بویایی چیست؟ با از دست دادن حس بویایی ( آنوسمی ) ممکن است شما خود را در وضعیت خطرناک قرار دهید به عنوان مثال، بدون توانایی تشخیص بو، شما ممکن است در وضعیت خطرناکی مانند نشت گاز، دود ناشی از آتش و غیره قرار گیرید. در ادامه به ذکر این علل پرداخته ایم. ختلالات طعم و بوی غذا هر...
    توصیه هایی برای از بین رفتن نفخ شکم نفخ می تواند احساس ناراحتی در شما ایجاد کند و حتی باعث از بین رفتن اعتماد به نفس شما شود. چگونه می توانیم نفخ شکم را برطرف کنیم و با چه روش هایی این امر امکانپذیر خواهد بود توصیه های موثر در این زمینه را در ادامه مطلب برایتان آورده ایم اگر اغلب با این مشکل مواجه...
    راهکاری برای کمتر غذا خوردن! اگر می خواهید کمتر بخورید،بهتر است حین غذا خوردن ساکت باشید، در این مطلب قصد داریم یکی از روش های جالب برای کمتر غذا خوردن را مطرح کنیم که ممکن است تا به حال نشنیده باشید. در ادامه بیشتر بخوانید: محققان بر اساس یکسری آزمایش ها دریافته اند که اگر هنگام غذا خوردن به صداهای جویدن، و...
    طرز تهیه کیک ماکارونی با پنیر کیک ماکارونی و پنیر ایده جالبی است که می توان آن را شکل دیگری از مک اند چیز دانست. این بار ماکارونی و پنیر با مقداری کالباس بیکن و پیاز سرخ شده مخلوط می شوند و در قالب فلزی به شکل کیک پخته می شوند. چیزی که بیشتر از همه طعم کیک ماکارونی و پنیر را تعیین می...
    نشانه های اعتماد به نفس پایین و راهکارهای مبارزه با آن! آیا تا به حال فردی را دیده اید که جمله ای را به زبان بیاورد و بلافاصله بارها بابت گفتن آن عذرخواهی کند؟ چنین افرادی بدون شک دچار کمبود اعتماد به نفس هستند. بعضی از جملاتی که به زبان می آورید درجه اعتماد به نفس تان را نشان می دهند. بعضی افراد باورشان این است که هر مشکل...
    تبلیغات متنی